کشف هر دو دقیقه یک کیلوگرم مواد مخدر و دستگیری هر ساعت 30 فروشنده در ایران
1/6/2012
از وقتی که افغانستان توسط آمریکا و دنبالچه هایش اشغال شده است تولید مواد مخدر که تنها منبع درآمد بخشی از مردم افغانستان است بیش از چهل برابر شده است!! و این مواد مخدر روانه بازار ایران و روسیه می شود.
بررسی آخرین آمار اعلام شده از سوی پلیس ایران نشان میدهد در 9 ماه نخست امسال هر دو دقیقه نزدیک به یک کیلوگرم مواد مخدر در کشور کشف شده که این میزان نسبت به سال گذشته 10 درصد افزایش داشته است.
به گزارش خبرنگار مهر، رئیس پلیس مبارزه با مواد مخدر به تازگی از کشف 330 تن ماده مخدر در کشور در 9 ماه امسال خبر داده است. براساس گفته سردار مویدی بیشتر کشفیات مواد مخدر امسال را مخدرهای سنتی تشکیل می دهد. همچنین تولید مخدرهای صنعتی نیز نسبت به گذشته بسیار افزایش یافته است و آشپزخانههای تولید این ماده در کشور فعال هستند. البته پلیس با قدرت شناسایی و انهدام آشپزخانه های تولید شیشه را در دستور کار دارد.
کشف روزانه 1195 کیلوگرم ماده مخدر در کشور/ هر ساعت 49 کیلوگرم
براساس اعلام آمار کشفیات مواد مخدر در 9 ماهه امسال روزانه به طور میانگین یکهزار و 192 کیلوگرم مواد مخدر در کشور کشف شده است. این آمارها حاکی از آن است که ماموران پلیس مبارزه با مواد مخدر و سایر رده های پلیس موفق به کشف هر ساعت 49 کیلوگرم انواع مواد مخدر می شوند. به گفته پلیس، مواد مخدر از طریق مرزهای شرقی وارد و علاوه بر توزیع درکشور از طریق مرزهای غربی کشور به اروپا ترانزیت می شود.
استانهای رکورددار کشف مواد مخدر
همچنین در 9 ماهه نخست امسال هفت استان رکورد دار کشف مواد مخدر بوده اند و 80 درصد از کشفیات امسال را به خود اختصاص دادند. در این میان سیستان و بلوچستان به عنوان خط مقدم برخورد با ورود مواد مخدر رکورددار بیشترین میزان کشفیات است و پس از آن فارس، خراسان جنوبی، هرمزگان، یزد، کرمان و خراسان رضوی قرار دارند. البته کشف مواد مخدر در این استانها باعث شده است که میزان کشف در سایر استانها به شدت کاهش یافته و درگیری با قاچاقچیان به مرز منتقل شود.
کاروان مسلحانه ترانزیت مواد مخدر نداریم
از سوی دیگر فرمانده نیروی انتظامی رشد قابل توجه میزان کشفیات مواد مخدر نسبت به دهه گذشته را تائید می کند. به عقیده سردار احمدی مقدم امروز دیگر شاهد حضور کاروانهای مسلح اشرار و قاچاقچیان مواد مخدر نیستیم و دیگر کسی جرات حمل مواد مخدر با دوشکا را ندارد.
به گفته فرمانده ناجا، در حال حاضر انتقال مواد مخدر در قالب جاسازی یا در کانتینرهای ترانزیتی انجام می شود. اما جرایم مرتبط با تجارت مواد مخدر همانند قتل، آدم ربایی و شرارت کاهش چشمگیری یافته است. در گذشته هر فردی به خود اجازه می داد به راحتی بر سر مواد مخدر اقدام به گروگانگیری یا ادم ربایی کرده و طعمه خود را به خارج از کشور انتقال دهد اما دیگر خبری از این اوضاع نیست.
انهدام 1600 باند تولید و توزیع مواد مخدر
با توجه به افزایش فعالیت مافیا تولید و توزیع مواد مخدر امسال فعالیت پلیس بر شناسایی و انهدام باندهای تولید و توزیع مواد مخدر متمرکز شد. در این رابطه با اقدامات اطلاعاتی و عملیاتی در 9 ماه نخست امسال هر روز به طور میانگین پنج باند و در مجموع یکهزار و 600 باند شناسایی و متلاشی شده است. این در حالی است که انهدام باندهای مواد مخدر نسبت به مدت مشابه افزایش 6 درصدی را نشان می دهد.
دستگیری هر ساعت 30 فروشنده و معتاد در کشور
در همین رابطه سردار مویدی رئیس پلیس مبارزه با مواد مخدر با اشاره به افزایش 15 درصدی معتادان و قاچاقچیان مواد مخدر می گوید: پلیس در هر ساعت نزدیک به 30 قاچاقچی و معتاد را شناسایی و دستگیر می کند به طوریکه در 9 ماه نخست امسال نیز 201 هزار و 500 نفر در ارتباط با مواد مخدر از سوی پلیس شناسایی و دستگیر شدند
از وقتی که افغانستان توسط آمریکا و دنبالچه هایش اشغال شده است تولید مواد مخدر که تنها منبع درآمد بخشی از مردم افغانستان است بیش از چهل برابر شده است!! و این مواد مخدر روانه بازار ایران و روسیه می شود.
بررسی آخرین آمار اعلام شده از سوی پلیس ایران نشان میدهد در 9 ماه نخست امسال هر دو دقیقه نزدیک به یک کیلوگرم مواد مخدر در کشور کشف شده که این میزان نسبت به سال گذشته 10 درصد افزایش داشته است.
به گزارش خبرنگار مهر، رئیس پلیس مبارزه با مواد مخدر به تازگی از کشف 330 تن ماده مخدر در کشور در 9 ماه امسال خبر داده است. براساس گفته سردار مویدی بیشتر کشفیات مواد مخدر امسال را مخدرهای سنتی تشکیل می دهد. همچنین تولید مخدرهای صنعتی نیز نسبت به گذشته بسیار افزایش یافته است و آشپزخانههای تولید این ماده در کشور فعال هستند. البته پلیس با قدرت شناسایی و انهدام آشپزخانه های تولید شیشه را در دستور کار دارد.
کشف روزانه 1195 کیلوگرم ماده مخدر در کشور/ هر ساعت 49 کیلوگرم
براساس اعلام آمار کشفیات مواد مخدر در 9 ماهه امسال روزانه به طور میانگین یکهزار و 192 کیلوگرم مواد مخدر در کشور کشف شده است. این آمارها حاکی از آن است که ماموران پلیس مبارزه با مواد مخدر و سایر رده های پلیس موفق به کشف هر ساعت 49 کیلوگرم انواع مواد مخدر می شوند. به گفته پلیس، مواد مخدر از طریق مرزهای شرقی وارد و علاوه بر توزیع درکشور از طریق مرزهای غربی کشور به اروپا ترانزیت می شود.
استانهای رکورددار کشف مواد مخدر
همچنین در 9 ماهه نخست امسال هفت استان رکورد دار کشف مواد مخدر بوده اند و 80 درصد از کشفیات امسال را به خود اختصاص دادند. در این میان سیستان و بلوچستان به عنوان خط مقدم برخورد با ورود مواد مخدر رکورددار بیشترین میزان کشفیات است و پس از آن فارس، خراسان جنوبی، هرمزگان، یزد، کرمان و خراسان رضوی قرار دارند. البته کشف مواد مخدر در این استانها باعث شده است که میزان کشف در سایر استانها به شدت کاهش یافته و درگیری با قاچاقچیان به مرز منتقل شود.
کاروان مسلحانه ترانزیت مواد مخدر نداریم
از سوی دیگر فرمانده نیروی انتظامی رشد قابل توجه میزان کشفیات مواد مخدر نسبت به دهه گذشته را تائید می کند. به عقیده سردار احمدی مقدم امروز دیگر شاهد حضور کاروانهای مسلح اشرار و قاچاقچیان مواد مخدر نیستیم و دیگر کسی جرات حمل مواد مخدر با دوشکا را ندارد.
به گفته فرمانده ناجا، در حال حاضر انتقال مواد مخدر در قالب جاسازی یا در کانتینرهای ترانزیتی انجام می شود. اما جرایم مرتبط با تجارت مواد مخدر همانند قتل، آدم ربایی و شرارت کاهش چشمگیری یافته است. در گذشته هر فردی به خود اجازه می داد به راحتی بر سر مواد مخدر اقدام به گروگانگیری یا ادم ربایی کرده و طعمه خود را به خارج از کشور انتقال دهد اما دیگر خبری از این اوضاع نیست.
انهدام 1600 باند تولید و توزیع مواد مخدر
با توجه به افزایش فعالیت مافیا تولید و توزیع مواد مخدر امسال فعالیت پلیس بر شناسایی و انهدام باندهای تولید و توزیع مواد مخدر متمرکز شد. در این رابطه با اقدامات اطلاعاتی و عملیاتی در 9 ماه نخست امسال هر روز به طور میانگین پنج باند و در مجموع یکهزار و 600 باند شناسایی و متلاشی شده است. این در حالی است که انهدام باندهای مواد مخدر نسبت به مدت مشابه افزایش 6 درصدی را نشان می دهد.
دستگیری هر ساعت 30 فروشنده و معتاد در کشور
در همین رابطه سردار مویدی رئیس پلیس مبارزه با مواد مخدر با اشاره به افزایش 15 درصدی معتادان و قاچاقچیان مواد مخدر می گوید: پلیس در هر ساعت نزدیک به 30 قاچاقچی و معتاد را شناسایی و دستگیر می کند به طوریکه در 9 ماه نخست امسال نیز 201 هزار و 500 نفر در ارتباط با مواد مخدر از سوی پلیس شناسایی و دستگیر شدند
_
استيون هاوکينگ: بزرگترين راز هستی، پديده ای به نام «زن
جمعه، 2012/01/06
حتا دانشمندان هم که پیچیده ترین اسرار علمی را درک می کنند اما از درک خانمها و شخصیت آنان ناتوان هستند !!! خدا به ما رحم کنه.
استيون هاوکينگ، يکی از سرشناس ترين دانشمندان جهان، در مصاحبه ای می گويد بزرگترين راز هستی که وی را در بهت و حيرت فرو برده، پديده ای است به نام «زن».
خبرگزاری رويترز، روز پنجم ژانويه به نقل از مصاحبه جديد مجله معتبر «نيو ساينتيست» با استيون هاوکينگ، فيزيکدان و کيهان شناس برجسته، می نويسد: هاوکينگ که تا کنون پاسخ سؤال های پيچيده بسياری را در جهان علم يافته است، در پاسخ به اين پرسش که بيشتر چه چيزی فکرش را به خود مشغول می کند، پاسخ می دهد: «زنان. سراسر وجودشان راز است.»
استيون هاوکينگ که قرار است روز يک شنبه هشتم ژانويه جشن تولد هفتاد سالگی خود را جشن بگيرد، اخيراً از سمت کرسی استاد رياضيات لوکاسی در دانشگاه کمبريج بازنشسته شده، جايگاهی پر افتخار که پيش از او شخصيتی مانند اسحاق نيوتن عهده دار آن بوده است. به همين مناسبت «نيو ساينتيست» گفت و گويی را با اين دانشمند بريتانيايی ترتيب داده است، نويسنده سوار بر صندلی چرخدار کتاب «تاريخچه زمان» از اميدهايش برای آينده دانش بشری و بزرگترين اشتباه علمی اش سخن می گويد.
مجله نيو ساينتيست: اگر امروز يک فيزيکدان جوان بوديد و دوباره شروع می کرديد، چه موضوعی را مورد مطالعه قرار می داديد؟
استيون هاوکينگ: نظريه جديدی ارائه می دادم و يک رشته جديد ايجاد می کردم.
در طول روز بيشتر به چه چيزی فکر می کنيد؟
زنان. سراسر وجودشان راز است.
زمانی آلبرت اينشتن «ثابت کيهانی» را بزرگترين اشباه علمی خود توصيف کرد، بزرگترين اشتباه شما چيست؟
پيشتر فکر می کردم که اطلاعات درون سياهچاله ها از بين می روند. اما قانون AdS/CFT [که توسط خوان مالداچنا، فيزيکدان نظری آرژانتينی مطرح شد] اين نظر مرا نقض کرد و باعث شد باورم را تغيير دهم. اين مسئله بزرگترين اشتباه من، يا دست کم بزرگترين اشتباه علمی ام بود.
به نظر شما چه کشفی بيشترين تأثير را در متحول کردن باور ما از جهان هستی خواهد داشت؟
کشف ذرات فراتقارنی در ذرات اصلی که تا کنون شناخته ايم. اگر بشريت به چنين کشفی نائل شود، سند مناسبی در دفاع از «اِم. تئوری» خواهد يافت.
[توضيح: جست و جو به دنبال ذرات فراتقارنی هم اکنون بخش مهمی از فعاليت ها در سازمان اروپايی پژوهش های هسته ای «سِرن» را تشکيل می دهد. دانشمندان معتقدند با کشف اين ذرات و اثبات نظريه موسوم به «ام تئوری» توضيح جديدی برای قوانين حاکم بر جهان خواهند يافت، پيشرفتی که، از جمله، نيروی گرانش را با بقيه نيروهای فيزيکی در اتحاد قرار خواهد داد.]
استيون هاوکينگ، پیشتر در مصاحبه ای گفته بود اعتقاد به وجود بهشت و يا نوعی از حيات پس از مرگ در حقيقت « افسانه ای » است برای مردمانی که از مرگ می هراسند. او با صراحت می گويد که پس از آخرين فعاليت مغز انسان ديگر حياتی برای وی وجود ندارد. اعلام اين نظر نشانی از مخالفت صريح وی با توجيحات دينی در اين زمينه است.
استيون هاوکينگ، از سن ۲۱ سالگی به بيماری شديد فلج اعصاب مبتلا شد. وی برای دوره ای تحت تاثير اين بيماری به شدت بد بين بود ولی در نهايت به اين نتيجه رسيد که با وجود همه ترديدها و بی اطمينانی از ادامه زندگی بايد از تمام لحظات زندگی لذت ببرد.
حتا دانشمندان هم که پیچیده ترین اسرار علمی را درک می کنند اما از درک خانمها و شخصیت آنان ناتوان هستند !!! خدا به ما رحم کنه.
استيون هاوکينگ، يکی از سرشناس ترين دانشمندان جهان، در مصاحبه ای می گويد بزرگترين راز هستی که وی را در بهت و حيرت فرو برده، پديده ای است به نام «زن».
خبرگزاری رويترز، روز پنجم ژانويه به نقل از مصاحبه جديد مجله معتبر «نيو ساينتيست» با استيون هاوکينگ، فيزيکدان و کيهان شناس برجسته، می نويسد: هاوکينگ که تا کنون پاسخ سؤال های پيچيده بسياری را در جهان علم يافته است، در پاسخ به اين پرسش که بيشتر چه چيزی فکرش را به خود مشغول می کند، پاسخ می دهد: «زنان. سراسر وجودشان راز است.»
استيون هاوکينگ که قرار است روز يک شنبه هشتم ژانويه جشن تولد هفتاد سالگی خود را جشن بگيرد، اخيراً از سمت کرسی استاد رياضيات لوکاسی در دانشگاه کمبريج بازنشسته شده، جايگاهی پر افتخار که پيش از او شخصيتی مانند اسحاق نيوتن عهده دار آن بوده است. به همين مناسبت «نيو ساينتيست» گفت و گويی را با اين دانشمند بريتانيايی ترتيب داده است، نويسنده سوار بر صندلی چرخدار کتاب «تاريخچه زمان» از اميدهايش برای آينده دانش بشری و بزرگترين اشتباه علمی اش سخن می گويد.
مجله نيو ساينتيست: اگر امروز يک فيزيکدان جوان بوديد و دوباره شروع می کرديد، چه موضوعی را مورد مطالعه قرار می داديد؟
استيون هاوکينگ: نظريه جديدی ارائه می دادم و يک رشته جديد ايجاد می کردم.
در طول روز بيشتر به چه چيزی فکر می کنيد؟
زنان. سراسر وجودشان راز است.
زمانی آلبرت اينشتن «ثابت کيهانی» را بزرگترين اشباه علمی خود توصيف کرد، بزرگترين اشتباه شما چيست؟
پيشتر فکر می کردم که اطلاعات درون سياهچاله ها از بين می روند. اما قانون AdS/CFT [که توسط خوان مالداچنا، فيزيکدان نظری آرژانتينی مطرح شد] اين نظر مرا نقض کرد و باعث شد باورم را تغيير دهم. اين مسئله بزرگترين اشتباه من، يا دست کم بزرگترين اشتباه علمی ام بود.
به نظر شما چه کشفی بيشترين تأثير را در متحول کردن باور ما از جهان هستی خواهد داشت؟
کشف ذرات فراتقارنی در ذرات اصلی که تا کنون شناخته ايم. اگر بشريت به چنين کشفی نائل شود، سند مناسبی در دفاع از «اِم. تئوری» خواهد يافت.
[توضيح: جست و جو به دنبال ذرات فراتقارنی هم اکنون بخش مهمی از فعاليت ها در سازمان اروپايی پژوهش های هسته ای «سِرن» را تشکيل می دهد. دانشمندان معتقدند با کشف اين ذرات و اثبات نظريه موسوم به «ام تئوری» توضيح جديدی برای قوانين حاکم بر جهان خواهند يافت، پيشرفتی که، از جمله، نيروی گرانش را با بقيه نيروهای فيزيکی در اتحاد قرار خواهد داد.]
استيون هاوکينگ، پیشتر در مصاحبه ای گفته بود اعتقاد به وجود بهشت و يا نوعی از حيات پس از مرگ در حقيقت « افسانه ای » است برای مردمانی که از مرگ می هراسند. او با صراحت می گويد که پس از آخرين فعاليت مغز انسان ديگر حياتی برای وی وجود ندارد. اعلام اين نظر نشانی از مخالفت صريح وی با توجيحات دينی در اين زمينه است.
استيون هاوکينگ، از سن ۲۱ سالگی به بيماری شديد فلج اعصاب مبتلا شد. وی برای دوره ای تحت تاثير اين بيماری به شدت بد بين بود ولی در نهايت به اين نتيجه رسيد که با وجود همه ترديدها و بی اطمينانی از ادامه زندگی بايد از تمام لحظات زندگی لذت ببرد.
_
فمینیسم سنگر لزبینیسم و زنان عقده ای و مردستیز
نادر احمدی
پنجشنبه، 2011/12/29
مهمترین دلیلی که فمینیستها و مدافعان مارکسیست و سوسیال- دمکرات آنان در دفاع از فمینیسم عنوان می کنند این است که زنان توسط مردان مورد ستم هستند و به همین دلیل آنان نیاز به یک جنبش مستقل برای دفاع از حقوق خودشان دارند! و مهمترین دلیلی که می توان برعلیه فمینیسم می توان ابراز کرد این است که فمینیسم یک اعلان جنگ جنسی به تمام مردها است و مردها را نه به صورت فردی بلکه به صورت گروهی مورد قضاوت قرار داده و ضد زن معرفی می کند و به همین دلیل است که فمینیسم چتری برای زنان عقده ای و همجنس باز ضد مرد شده است! تا همه آنان را پوشش بدهد! فمینیسم نه تنها برای حل مشکل رابطه بین زن و مرد هیچ راه حل مثبتی ارائه نمی دهد بلکه با کوبیدن بر طبل جنگ همه زنان را فرشته و مظلوم و همه مردها را ظالم و ستمگر معرفی می کند. همانطور که در یک مقاله موجود در سایت من (همین سایت رهایی) نیز گفته شده است زنان "موسو" در کشور چین به جای اینکه مثل فمینیستهای عقده ای مبلغ همجنسبازی و مردستیزی باشند! خودشان سرنوشت خود را بدست گرفته اند و مردها را آنطور که در بقیه جهان مرسوم است از خانواده حذف کرده اند. سیمون دو بوار در کتاب "جنس دوم" زنان را دارای ماهیتی انفعالی معرفی می کند که اسیر ماهیت خودشان هستند. در ادامه متن کتاب "لـزبینیسم و فمینیسم" نوشته: "آن کوئت" را درج می کنم که علیرغم اینکه با تمام نظرات آن موافق نیستم اما محتوای آن را قابل تأمل می دانم.
لـزبینیسم و فمینیسم
نوشته آن کوئت
ترجمه تینا رحیمی
شهریور ۴م, ۱۳۸۶
• همـجـنسگـرایی زنان به مساله ای مهم بدل شده است. بعضی ها معتقدند که این روزها زنان به سبب میل آشکارشان به آزادی به سرعت از زنانگی تهی می شوند، و این «مردانه شدنِ روانی» است که سبب شده زن آمریکایی سرد مزاج شود. برخی متخصصین امور جنسی نگرانند که مبادا این روندِ زنانه زدایی به جد بر احساس کامیابی جنسی زن مدرن تاثیر بگذارد. آنان مدعی اند این امر، به احتمال قریب به یقین، بسیاری را مستعدِ شیوهء تفکر و زندگی همـجـنسـگرایانه می کند.– دکتر فرانک س. کاپریو ، تنوع رفتارهای جنسی
• فمینیسم نظریه است؛ لزبـینیسـم عمل است.– منسوب به تی-گریس اتکینسن
• وقتی گرترود اشتاین در معیت دوستان بود، فقط با مردان صحبت می کرد و وظیفهء گفتگو با زنان را بر عهدهء آلیس توکلاسمی گذاشت.-- سیمون دو بوار، جنس دوم
مدت مدیدی است که فمینیستها را، پیش از آن که بخواهند شاید به واقع لـزبیـنیسـم را در زندگی خصوصیشان به کار بندند، «لـزبین» خوانده اند؛ از آن زمان که فمینیستها برای جنبش آزادی زنان دست به اقدام سیاسی زده اند، این [اصطلاح] توهینی روزافزون خطاب به آنان محسوب می شده است. واکنشها نسبت به طعمه گذاری برای لـزبیـنها ضد و نقیض است. از یک سو، آشکار بود که فمینیسم مردان را تهدید می کرد و آنها با هر سلاح کلامی که در اختیار داشتند، جبران مافات می کردند. اما تهدید به لـزبیـن خوانده شدن به پای ترسهایی عینی می رسید: تا جایی که زنی با مردی درگیر بود، می ترسید که مبادا به شکلی درخور، فاقد زنانگی و زنیت باشد، و لاجرم رانده شود. تهدید بزرگتر، ترس از رانده شدن از مرد جماعت به شکلی کلی بود. از آنجا که زنان از طریق شوهرانشان است که به امنیت اجتماعی و اقتصادی می رسند، مواجب بگیرِ کارفرمایان مذکر هستند، و اول و آخر، بقایشان به قدرت مردان بستگی دارد، برانگیختن خشم مردان مسالهء کوچکی نیست..
ادامه مطلب
نادر احمدی
پنجشنبه، 2011/12/29
مهمترین دلیلی که فمینیستها و مدافعان مارکسیست و سوسیال- دمکرات آنان در دفاع از فمینیسم عنوان می کنند این است که زنان توسط مردان مورد ستم هستند و به همین دلیل آنان نیاز به یک جنبش مستقل برای دفاع از حقوق خودشان دارند! و مهمترین دلیلی که می توان برعلیه فمینیسم می توان ابراز کرد این است که فمینیسم یک اعلان جنگ جنسی به تمام مردها است و مردها را نه به صورت فردی بلکه به صورت گروهی مورد قضاوت قرار داده و ضد زن معرفی می کند و به همین دلیل است که فمینیسم چتری برای زنان عقده ای و همجنس باز ضد مرد شده است! تا همه آنان را پوشش بدهد! فمینیسم نه تنها برای حل مشکل رابطه بین زن و مرد هیچ راه حل مثبتی ارائه نمی دهد بلکه با کوبیدن بر طبل جنگ همه زنان را فرشته و مظلوم و همه مردها را ظالم و ستمگر معرفی می کند. همانطور که در یک مقاله موجود در سایت من (همین سایت رهایی) نیز گفته شده است زنان "موسو" در کشور چین به جای اینکه مثل فمینیستهای عقده ای مبلغ همجنسبازی و مردستیزی باشند! خودشان سرنوشت خود را بدست گرفته اند و مردها را آنطور که در بقیه جهان مرسوم است از خانواده حذف کرده اند. سیمون دو بوار در کتاب "جنس دوم" زنان را دارای ماهیتی انفعالی معرفی می کند که اسیر ماهیت خودشان هستند. در ادامه متن کتاب "لـزبینیسم و فمینیسم" نوشته: "آن کوئت" را درج می کنم که علیرغم اینکه با تمام نظرات آن موافق نیستم اما محتوای آن را قابل تأمل می دانم.
لـزبینیسم و فمینیسم
نوشته آن کوئت
ترجمه تینا رحیمی
شهریور ۴م, ۱۳۸۶
• همـجـنسگـرایی زنان به مساله ای مهم بدل شده است. بعضی ها معتقدند که این روزها زنان به سبب میل آشکارشان به آزادی به سرعت از زنانگی تهی می شوند، و این «مردانه شدنِ روانی» است که سبب شده زن آمریکایی سرد مزاج شود. برخی متخصصین امور جنسی نگرانند که مبادا این روندِ زنانه زدایی به جد بر احساس کامیابی جنسی زن مدرن تاثیر بگذارد. آنان مدعی اند این امر، به احتمال قریب به یقین، بسیاری را مستعدِ شیوهء تفکر و زندگی همـجـنسـگرایانه می کند.– دکتر فرانک س. کاپریو ، تنوع رفتارهای جنسی
• فمینیسم نظریه است؛ لزبـینیسـم عمل است.– منسوب به تی-گریس اتکینسن
• وقتی گرترود اشتاین در معیت دوستان بود، فقط با مردان صحبت می کرد و وظیفهء گفتگو با زنان را بر عهدهء آلیس توکلاسمی گذاشت.-- سیمون دو بوار، جنس دوم
مدت مدیدی است که فمینیستها را، پیش از آن که بخواهند شاید به واقع لـزبیـنیسـم را در زندگی خصوصیشان به کار بندند، «لـزبین» خوانده اند؛ از آن زمان که فمینیستها برای جنبش آزادی زنان دست به اقدام سیاسی زده اند، این [اصطلاح] توهینی روزافزون خطاب به آنان محسوب می شده است. واکنشها نسبت به طعمه گذاری برای لـزبیـنها ضد و نقیض است. از یک سو، آشکار بود که فمینیسم مردان را تهدید می کرد و آنها با هر سلاح کلامی که در اختیار داشتند، جبران مافات می کردند. اما تهدید به لـزبیـن خوانده شدن به پای ترسهایی عینی می رسید: تا جایی که زنی با مردی درگیر بود، می ترسید که مبادا به شکلی درخور، فاقد زنانگی و زنیت باشد، و لاجرم رانده شود. تهدید بزرگتر، ترس از رانده شدن از مرد جماعت به شکلی کلی بود. از آنجا که زنان از طریق شوهرانشان است که به امنیت اجتماعی و اقتصادی می رسند، مواجب بگیرِ کارفرمایان مذکر هستند، و اول و آخر، بقایشان به قدرت مردان بستگی دارد، برانگیختن خشم مردان مسالهء کوچکی نیست..
ادامه مطلب
افتضاح فرار دختر استالین از دست پدرش و پناهنده شدن به آمریکا
نادر احمدی
سه شنبه، 2011/12/06
چندی پیش تنها دختر ژوزف استالین، رهبر پیشین اتحاد جماهیر شوروی در سن ۸۵ سالگی در آمریکا درگذشت. "سوتلانا آلیلویوا" از دست پدرش و دولتش و جهنم اتحاد شوروی به اصطلاح سوسیالیستی فرار کرد و به دشمن پدرش و دولتش یعنی امپریالیسم آمریکا پناهنده شد و تا آخر عمر در آمریکا زندگی کرد!
طرفداران شوروی سابق و استالین به نحوی مزورانه و شارلاتانه در بار ه مواردی این چنین سکوت می کنند و این موضوع را یک امر طبیعی جلوه می دهند و شهامت آن را ندارد تا اقرار کنند که شوروی سابق یک زندان بزرگ و یک اردوگاه کار اجباری بزرگ به وسعت تمام آن کشور بوده است! اما واقعیت این است که از استالین به عنوان جانشین لنین که بعد از در دست گرفتن قدرت حکومتی تمام اعضای کمیته مرکزی حزب بلشویک یعنی دوستان سابقش را قتل عام کرد نمی توان انتظار داشت که رفتار بهتری با اعضای خانواده خودش کرده باشد! شما تصور کنید که چه فشاری از طرف حکومت پدرش بر دختر استالین اعمال شده است که او را وادار می کند تا فرزندان خودش را رها کند و به یک کشور غریب و بیگانه پناه ببرد! آری در بهشت!! شوروی سابق تمام ملت اسیر حکومت بودند و دختر رهبر از دست پدرش به دشمنانش پناه می برد و اکنون نیز در بین ایرانیان هستند دیوانگانی که در آرزوی احیای حکومت شوروی سابق در ایران کنونی هستند یعنی این دیوانه ها قصد احیای حکومتی را در ایران دارند که مردم شوروی سابق آن را به زباله دانی تاریخ پرتاب کرده اند!؟ تلاش مردم شوروی سابق برای فرار از آن کشور و پناهنده شدن به کشورهای غربی در دوران جنگ سرد یک واقعه عادی بود اما فرار دختر رهبر شوروی از دست رهبر یعنی پدرش، براستی بیانگر ماهیت ضد بشری سیستم مارکسیستی است و شرایط در دیگر کشورهای مبتلا به آفت مارکسیسم مانند چین مائوپرست، کوبا و ویتنام بهتر از شوروی سابق نیست!
پزشک قانونی ویسکانسین آمریکا مرگ "لانا پیترز" را در سن ۸۵ سالگی به علت ابتلا به بیماری سرطان تائید کرد. ۲۱ آوریل۱۹۶۷ سوتلانا دختر استالین كه در آن زمان ۴۱ ساله بود، در هند به دولت آمریكا درخواست سفر به این كشور و اقامت در آنجا را تسلیم كرد كه چون با هیچیك از موارد مندرج در قانون مهاجرت آمریكا مطابقت نداشت، «پناهندگی» تلقی و به همین صورت در
ادامه مطلب
سه شنبه، 2011/12/06
چندی پیش تنها دختر ژوزف استالین، رهبر پیشین اتحاد جماهیر شوروی در سن ۸۵ سالگی در آمریکا درگذشت. "سوتلانا آلیلویوا" از دست پدرش و دولتش و جهنم اتحاد شوروی به اصطلاح سوسیالیستی فرار کرد و به دشمن پدرش و دولتش یعنی امپریالیسم آمریکا پناهنده شد و تا آخر عمر در آمریکا زندگی کرد!
طرفداران شوروی سابق و استالین به نحوی مزورانه و شارلاتانه در بار ه مواردی این چنین سکوت می کنند و این موضوع را یک امر طبیعی جلوه می دهند و شهامت آن را ندارد تا اقرار کنند که شوروی سابق یک زندان بزرگ و یک اردوگاه کار اجباری بزرگ به وسعت تمام آن کشور بوده است! اما واقعیت این است که از استالین به عنوان جانشین لنین که بعد از در دست گرفتن قدرت حکومتی تمام اعضای کمیته مرکزی حزب بلشویک یعنی دوستان سابقش را قتل عام کرد نمی توان انتظار داشت که رفتار بهتری با اعضای خانواده خودش کرده باشد! شما تصور کنید که چه فشاری از طرف حکومت پدرش بر دختر استالین اعمال شده است که او را وادار می کند تا فرزندان خودش را رها کند و به یک کشور غریب و بیگانه پناه ببرد! آری در بهشت!! شوروی سابق تمام ملت اسیر حکومت بودند و دختر رهبر از دست پدرش به دشمنانش پناه می برد و اکنون نیز در بین ایرانیان هستند دیوانگانی که در آرزوی احیای حکومت شوروی سابق در ایران کنونی هستند یعنی این دیوانه ها قصد احیای حکومتی را در ایران دارند که مردم شوروی سابق آن را به زباله دانی تاریخ پرتاب کرده اند!؟ تلاش مردم شوروی سابق برای فرار از آن کشور و پناهنده شدن به کشورهای غربی در دوران جنگ سرد یک واقعه عادی بود اما فرار دختر رهبر شوروی از دست رهبر یعنی پدرش، براستی بیانگر ماهیت ضد بشری سیستم مارکسیستی است و شرایط در دیگر کشورهای مبتلا به آفت مارکسیسم مانند چین مائوپرست، کوبا و ویتنام بهتر از شوروی سابق نیست!
پزشک قانونی ویسکانسین آمریکا مرگ "لانا پیترز" را در سن ۸۵ سالگی به علت ابتلا به بیماری سرطان تائید کرد. ۲۱ آوریل۱۹۶۷ سوتلانا دختر استالین كه در آن زمان ۴۱ ساله بود، در هند به دولت آمریكا درخواست سفر به این كشور و اقامت در آنجا را تسلیم كرد كه چون با هیچیك از موارد مندرج در قانون مهاجرت آمریكا مطابقت نداشت، «پناهندگی» تلقی و به همین صورت در
ادامه مطلب
در جنگ دوم جهانی، فلسطینیها متحد هیتلر و دشمن شوروی سابق بودند
در سال 1930 یعنی 18 سال پیش از پیدایش دولت اسرائیل و قبل از قدرت گیری نازی ها در آلمان "حاج امین الحسینی" مفتی اعظم فلسطین در اورشلیم و رهبر سیاسی و مذهبی فلسطینیها ، دو بار با هیتلر ملاقات کرد و او بار دیگر در سال 1937 همبستگی خود را با نازیهای آلمان اعلام کرد و در سال 1942 مجددأ با هیتلر و همچنین با بنیتو موسولینی رهبر ایتالیای فاشیست ملاقات کرد تا شاید با کمک های آنان بتواند مانع مهاجرت یهودیان به اسرائیل و تشکیل دولت اسرائیل بشود! آلمان نازی ضمن ارسال مقادیری اسلحه برای فلسطینیها در سال 1938 "آدام فولهارت" مأمور خود را به آنجا فرستاد و حاج امین الحسینی با استفاده از کمکهای مالی نازیها، "ارتش آزادیبخش عرب" را ایجاد کرد! در سال 1930 یک گروه فاشیست عرب فلسطینی طرفدار هیتلر به نام "شورای دفاع از مردم عرب فلسطین" به رهبری فردی به نام "نبی ال اظمه" ایجاد شد و در سال 1933 در جهان عرب تلاش شد تا با هماهنگی دولت آلمان احزاب " ناسیونال سوسیالیست" ایجاد شود. البته بعدها احزاب " بعث" در عراق و سوریه ایجاد شدند که در واقع همان احزاب فاشیست ناسیونال سوسیالیست بودند. بذر ناسیونال سوسیالیسم توسط فرزندان دانشجوی ثروتمندان عرب که در اروپا تحصیل کرده بودند بعد از بازگشت آنان به کشورهای خودشان پاشیده شد. بدینترتیب در بین فلسطینیان نیز همانند آلمال نازی سازمان "جوانان هیتلر" تأسیس شد که مانند نازی ها شلوار سیاه و پیراهن قرمز می پوشیدند و در سال 1940 حزب فلسطینی طرفدار آلمان نازی به نام "جامعه دفاع از فلسطین" که "پان-عربیست" بودند ایجاد شد. هیملر (دست راست هیتلر)، به "حاج امین الحسینی" مقام "گروپن فیورر" را داد که در سلسله مراتب اس اس نازی، همسان ژنرال است و برای او در برلین دفتری ایجاد کرد و "حاج امین الحسینی" نیز از مسلمانان بوسنی در یوگوسلاوی سابق، 13 لشگر و در مجموع، بیش از 30 هزار نفر سرباز را که شامل فلسطینیها نیز می شد برای ارتش آلمان نازی سازمان داد که وظیفه آنان قتل پارتیزان های یوگوسلاوی و مجارستان بود که در آن زمان جزیی از شوروی سابق بودند و بر علیه اشغالگران آلمانی می جنگیدند! در جریان جنگ های اعراب و اسرائیل در سال 1948 "حاج امین الحسینی" که نماینده "کمیته عالی اعراب" بود، با طرح سازمان ملل در مورد تقسیم فلسطین به دو کشور اسرائیل و فلسطین مخالفت کرد، همان طرحی که دیگر فلسطینیها هیچگاه قادر به تحقق آن نخواهند بود! به نوشته روزنامه آلمانی "در اشپیگل" هیتلر، ماهانه 750000 مارک ( پول آلمانی) به حاج امین الحسینی می پرداخت. بر اساس مدارکی که بعد از پایان جنگ دوم جهانی در برلین به دست متحدین افتاد، حاج امین الحسینی به کرات از آلمانی ها خواسته بود تا مناطق یهودی نشین شهر اورشلیم را بمباران کنند و در دادگاه نورنبرگ در سال 1946 "دیتر ویزلیچنسکی" دستیار هیملر گفت که حاج امین الحسینی از مقامات آلمانی مکررأ درخواست نابودی تمام یهودیان اروپا را کرده بود (تا آنان نتوانند به اسرائیل مهاجرت کنند) بدینترتیب همانطور که در مطلب قبلی خودم در مورد کمک های نظامی شوروی سابق به کشور تازه تأسیس اسرائیل نوشتم، شوروی سابق حامی اسرائیل بود و هیتلر حامی فلسطینیها! اما جالب اینجاست که در شرایط کنونی استالینپرستهای ایرانی در کنار حماص فلسطینی قرار دارند، و آیا این دلیلی بر ماهیت مشترک فاشیستی آنها نیست!؟ در آن شرایط که دولت شوروی تازه تأسیس شده بود و از جانب آلمان هیتلری تهدید می شد فلسطینی ها به جای دوستی با شوروی به دلیل اینکه تنفر از یهودیان راهنمای آنان بود به کمک آلمان نازی شتافتند. با دانستن این واقعیت که فلسطینیها در گذشته برای نابودی یهودیانی که حتا هنوز در فلسطین نیز نبوده اند و هیچ ستمی به فلسطینیها نکرده بودند با نازیهای آلمانی برای نابودی آنان همکاری می کرده اند این حقیقت اثبات می شود که فلسطینیها و عربها نه تنها خواهان نابودی کشور اسرائیل هستند بلکه آنان خواهان نابودی تمام یهودیان جهان هستند! در مقابل دولت دزد و فاسد خودگردان فلسطینی که رهبرش عرفات، زن فرانسوی خود را در پاریس با پول مردم نیازمند فلسطین چاق و چله می کرد اما در کشور اسرائیل، رئیس جمهور محاکمه و محکوم می شود. بدینترتیب روشن می شود که شعار فلسطینیها و کشورهای عربی در مورد به دریا ریختن مردم اسرائیل یک خواست تاریخی است که ریشه در گذشته دارد و فلسطینیها فقط ضد صهیونیسم نیستند بلکه آنان خواهان نابودی تمام نسل یهودیان هستند و به علاوه در بین صهیونیستها به عنوان یک جنبش ملی گرای یهودی، یک گرایش قوی سوسیالیستی واقعی وجود دارد ( کیبوتص ها ) که آنان نه تنها دشمن فلسطینیها و اعراب نیستند بلکه منتقد دولت اسرائیل نیز هستند. به نوشته سایت فارسی رادیو آمریکا در تاریخ 15/07/ 2009 "... گروهی از سربازان سابق اسراییل می گویند ارتش در جریان جنگ در غزه در اوائل سال جاری، بی محابا از زور استفاده کرد و موجب مرگ و خسارات غیر لازم شد. سازمانی از سربازان ذخیره و سابق اسراییلی به نام «شکست سکوت» روز چهارشنبه مجموعه ای از شهادت هایی را منتشر کرد که در آن گفته می شود نیروی دفاعی اسراییل خانه ها در غزه را بی هیچ دلیلی ویران می کرد و قدرت آتش را ورای آنچه مورد نیاز بود بکار می گرفت. گزارش همچنین سربازان اسراییل را متهم می کند که فلسطینیان را مجبور می کردند به عنوان سپرهای انسانی خدمت کنند..." آیا یک چنین واکنشی را در بین مردم نوار غزه نیز می توان دید تا به رفتار گروه حماص اعتراض کنند که چرا به جای مقابله با ارتش اسرائیل بر سر مردم غیر نظامی اسرائیل بمب و راکت پرتاب می کند؟ آیا یک چنین واکنشی را حتا می توان در کشور آمریکا به خاطر رفتار ارتش آن کشور در عراق و افغانستان دید؟ نباید از یاد برد که این سربازان معترض ارتش اسرائیل از حقوق مردم عربی دفاع کرده اند که خواهان نابودی اسرائیل هستند اما این رفتار از مردم آمریکا که مردم عراق و افغانستان خواهان نابودی آنان نیز نیستند دیده نمی شود و بی دلیل نیست که منصور حکمت بدرستی کشور اسرائیل را دمکراتیکترین کشور خاورمیانه می دانست. اینجا هدف من به هیچ وجه دفاع از ماهیت دولت اسرائیل نیست و این دولت چندی پیش به آقای "نوام چامسکی" که یک آنارشیست یهودی الاصل استاد دانشگاه ام.آی.تی آمریکا است به دلیل انتقاداتش از عملکردهای دولت اسرائیل به او اجازه ورود به کشور اسرائیل را نداد!؟ بدون شک دولت و مردم کوچک اسرائیل که تمام کشورها و دولتهای اطراف آن دشمن او هستند و قصد نابودی آن را دارند نگران موجودیت خود است و با توجه به سابقۀ فلسطینیها در همکاری با نازیها و همکاری کنونی آنان با دولت آخوندی و عرب پرست ایران، این نگرانی کاملأ موجه است. به تاریخ دوشنبه، 2011/07/25 رييس سازمان بسيج در ایران گفته است که: "چاره ای جز محو اسرائيل از صفحه روزگار نداريم" و این در حالی است که مردم و دولت اسرائیل، مردم ایران را دوست دارند و حتا دشمن حکومت آخوندی نیز نیستند!محمدرضا نقدی، رييس سازمان بسيج مستضعفين، با اون قیافه انترش، گفته است: " جمهوری اسلامی برای تامين امنيت خود چاره ای جز «محو رژيم صهيونيستی از صفحه روزگار» ندارد." به این مردک که براستی قیافه اش مانند میمونهای جنگل های آفریقا است باید گفت که به جای محو اسرائیل فکری به حال دهها هزار نفر از جانبازان و مجروهان شیمیایی جنگ ایران و عراق بکنید که به خاطر حفظ حکومت شما توسط عراقی ها مجروح مادام العمر شده اند اما قادر به تأمین هزینه مداوای خودشان نیستند! و فکری به حال آن زنانی بکنید که برای تأمین هزینه زندگی فاحشگی می کنند و فکری به حال میلیونها معتادی بکنید که در حکومت شما معتاد شده و نابود شده اند! من مطمئنم که رهبران حکومت اسلامی در جنگ زرگری با اسرائیل و آمریکا هیچگاه جرأت دست از پا خطا کردن را ندارند و فقط به دلیل بیگانه پرست و عرب پرست بودن است که از راه دور پارس می کنند تا مردم ایران را سرگرم کنند و سر آنان را شیره بمالند و اشگ تمساح گروههای مارکسیست الهی و استالین پرست طرفدار جمهوری اسلامی مانند حزبک "توفان" (این فرزند ناخلف حزب روسیست توده) و حمایت آنان از گروه حماص مصداق ضرب المثل "آب گودال را پیدا می کند" است و جالب اینجاست که این گروهک استالینپرست که مشغول بازی وحدت با گروهک سوپر راست راه کارگر است فقط از گروههای عرب مسلمان تحت حمایت حکومت آخوندی یعنی: حزب الله لبنان و حماص فلسطین حمایت می کند و از دیگر گروههای عرب ضد آمریکا حمایت نمی کند! آیا این همسویی با جمهوری اسلامی چه مفهومی دارد؟ ایجاد کشور اسرائیل یک ضرورت ناشی از یهودستیزی نه فقط در آلمان بلکه در تمام کشورهای اروپایی و عربی است و البته رفتار مردم و دولتهای اروپایی و آمریکایی حتا با غیر یهودیان نیز بهتر از یهودیان نیست اما با این تفاوت که در حالیکه یهودیان، تمام کشورهای اروپایی را گوشمالی داده اند ولی غیر یهودیان در کشورهای غربی، زار و زبون هستند و هر روز تحقیر می شوند! یک نمونه اخذ میلیاردهه دلار خسارت از کمپانی های آلمانی است که در به بردگی گرفتن و سوزاندن یهودیان در دوران آلمان هیتلری مشارکت داشته اند و اکنون دولت آلمان علیرغم میلش چندین زیردریایی قادر به حمل موشک اتمی به اسرائیل تحویل داده است و یک حامی مهم اسرائیل است و این سیاست یهود دوستانه دولت آلمان فقط به خاطر ترس از قدرت جهانی یهودیان است. مردم ایران قبل از آنکه وکیل مدافع عربها بشوند باید وکیل مدافع مردم بلوچ و عرب و کرد در ایران بشوند و نگاهی به فقر، فحشاء، گرسنگی، اعتیاد، بیکاری در بین جوانان و کارتن خوابی و حلبی آبادها در شهرهای ایران و در بین هم وطنان خودشان بیاندازند و به جای جمع آوری طلا برای معابد امامان شیعه در کشورهای عربی و صرف مبالغ گزاف برای زیارت این معابد، این طلاها و پول ها را صرف بهبود وضع هموطنان خودشان بکنند! آیا می دانید که چرا با وجودیکه یهودیان ساکن و پراکنده در کشورهای عربی، با وجود تحمل فشارهای بسیار شدید، مانند ایرانیان مسلمان و عرب نشدند و اکنون نه تنها کشور خودشان را دارند بلکه با کنترل قدرت اقتصادی و سیاسی در آمریکا و اروپا، مدیریت جهان را نیز در دست دارند اما ایران از یک ابرقدرت باستانی به یک کشور ناراحت و عرب پرست در شرایط کنونی تبدیل شده است؟ و مردمش از همدیگر متنفر و عاشق بیگانگان هستند!؟ من امیدوارم که مردم مترقی و عاقل در فلسطین و اسرائیل سرانجام به این دعوای بی نتیجه خود خاتمه بدهند و شعور و جرأت مردم ایران آنقدر زیاد بشود که بدون خونریزی از شر حکومت عرب پرست آخوندی خلاص شوند.
نادر احمدی
پنجشنبه، 2011/07/28
منبع:
http://en.wikipedia.org/wiki/Haj_Amin_al-Husseini
لینک ملاقات "حاج امین الحسینی" مفتی اعظم فلسطین با هیتلر:
http://www.youtube.com/watch?v=hChcK9xO6-M
نادر احمدی
پنجشنبه، 2011/07/28
منبع:
http://en.wikipedia.org/wiki/Haj_Amin_al-Husseini
لینک ملاقات "حاج امین الحسینی" مفتی اعظم فلسطین با هیتلر:
http://www.youtube.com/watch?v=hChcK9xO6-M
مردم اسرائیل متحد طبیعی مردم ایران
نیازی به اثبات نیست که بطور تاریخی اعراب دشمن همیشگی اقوام ایرانی و یهود بوده اند و هستند و علیرغم اینکه اعراب و یهود از یک نژاد هستند اما یهودیان همیشه مورد ستم اعراب بوده اند. اسارت و به بردگی گرفتن قوم یهود توسط دولت بابل و آتش زدن معابد آنان در اورشلیم و اسارت آنان توسط پادشاهان مصری گواهی بر ستیز و دشمنی تاریخی اعراب با یهودیان است. در کتاب 23 سال نوشته علی دشتی بخوبی به مورد ستم قرار گرفتن یهودیان مدینه توسط اعراب در زمان پیغمبر اسلام اشاره شده است و این در حالی است که مردم ایران و پادشاهان ایرانی ناجی و یاور یهودیان بوده اند. در وب سایت یهودیان ایرانی در مورد همبستگی یهودیان با مردم و حکومتهای ایران باستان چنین نوشته اند: ".. در سالهاي متمادي، يهوديان مورد آزار و ستم يونانيان بودند . هرچند اين روند، روندي متغيير بود اما در 126 ق .م يهوديان به بهانهی عيد سايبان، از جنگ با ايرانيان خودداري كردند تا به این شکل جلوی از دست دادن مشترک (متحد) اصلی خود در نزاعهای جدی را بگیرند. در سالهاي 41-39 ق. م، ايرانيان توانستند مرزهاي فلسطين را بگشايند و همپيمان روميان به نام هوركانوس (Hyrcanus) را از تخت فرمانروايي به پايين كشيدند. ايرانيان از حضور خود در فلسطين خاطره خوبي در ذهن مردم آن منطقه به جاي نهادند. تا جايي كه در بين يهوديان شايع بود كه ميگفتند: «هر گاه سواري ايراني باري ديگر اسباش را در گورستاني فلسطيني ببندد مسيحا خواهد آمد». اين مساله سبب شد يهوديان بابل و بينالنهرين نيز با ايرانيان همراه
ادامه مطلب در اینجا
ادامه مطلب در اینجا
خودسوزی منجر به مرگ یک پناهجوی ایرانی در برابر چشمان مردم در مرکز شهر آمستردام
به گزارش مطبوعات و رادیو و تلویزیون هلند یک ایرانی 36 ساله که چندین سال در انتظار جواب پناهندگی در هلند بسر می برده است روز چهارشنبه گذشته در روز روشن در ساعت دوازده و نیم در شهر امستردام در میدان دام که معروفترین و شلوغترین میدان در شهر آمستردام است در مقابل چشمان متحیر مردم خود را به آتش کشید و بعد از انتقال به بیمارستان یک روز بعد فوت کرد. او که مدتی را در زندان پناهندگان اخراجی موسوم به " ترآپل" گذرانده بود هفته پیش برای چندمین بار در خواست پناهندگی او از طر ف دولت هلند رد شده بود. به گفته شاهدان عینی این فرد قبل از آتش زدن خود، فریاد زده بود که در هلند فقط به همجنس بازان و مسیحیان جواز پناهندگی داده می شود و یکی از دوستان او نیز تآیید کرده است که سازمان پناهندگی هلند به او توصیه کرده بود تا کیس همجنس گرایی بدهد! و این یک ادعای غیرواقعی نیست زیرا در هلند، برای اثبات دمکرات بودن خود، ازدواج! بین همجنس بازان را قانونی کرده اند و شهر آمستردام علاوه بر فروش قانونی مواد مخدر سبک، پایتخت همجنس بازان اروپا نیز هست! "پیم فورتوین" که کاندید پست ریاست جمهوری بود و توسط یک هلندی طرفدار محیط زیست ترور شد یک همجنس باز وقیح و علنی بود. ( می بینید که این هلندیها و اروپائیها چقدر دمکرات هستند!؟) در شرایطی که به اصطلاح پناهندگان و سازمان های پناهندگی ایرانی در خارج از کشور فقط مشغول های و هوی و فیل هوا کردن هستند و هیچ کمک واقعی به افراد نیازمند ارائه نمی دهند فراریان از جهنمی که مردم و دولت ایران در ایران درست کرده اند هیچ راه چاره ای در مقابلشان نیست جز اینکه برای جلوگیری از بازگشت به جهنم ایران با این وضع فجیح خود را در آتش مرگ بسوزانند و حتا هلندیها با وقاهت به آنان توهین کنند و از آنان بخواهند تا خود را همجنس باز معرفی کنند تا دولت هلند شاید به آنان اجازه اقامت و یک زندگی درجه دومی در هلند را بدهد!! این اولین و آخرین مورد از خود کشی در بین ایرانیان پناهجو در خارج از کشور نیست. چند سال پیش هم اطاقی من در یک کمپ پناهندگی در هلند بعد از دریافت جواب منفی خود را کشت. به گفته خبرگزاریها چند روز پیش نیز یک کشتی حامل پناهجویان در نزدیکی سواحل ایتالیا در دریای مدیترانه غرق شد و بیش از دویست نفر کشته شدند که بعید نیست در بین این کشته شدگان، ایرانی نیز بوده است زیرا معمولآ پناهندگان ایرانی و کرد و افغانی تلاش می کنند تا از طریق ایتالیا خود را به دیگر کشورهای اروپایی برسانند. چندی پیش یک قایق حامل پناهجویان ایرانی و افغانی که بطور قاچاقی از اندونزی عازم استرالیا بود و در سواحل این کشور غرق شد و بیش از چهل نفر کشته شدند. آری این داستان مردمی است که از همدیگر بیزار هستند و مدینه فاضله خود را در اروپا و آمریکا می جویند اما در آنجا با وجود تحقیر مداوم، این تحقیر شدن را به بازگشت به ایران ترجیح می دهند و بعضی ها به مردم ایران ناسیونالیست نیز می گویند!؟ حال به این خبر توجه کنید: " خبرگزاري فارس: 31/03/ 2011 عضو ستاد مبارزه با مفاسد اقتصادي كشور گفت: 3 هزار و 400 ميليارد تومان از سرمايههاي كشور در اختيار 43 نفر است." اگر طبق معمول کسانی بخواهند که رژیم را مقصر جلوه بدهند باید به آنان گفت که این رژیم قرون وسطایی نماینده بخشی از مردم دزد و بی وجدان ایران است که برای تداوم غارت گری های خود با حمایت بخش اعظم مردم گوسفند سفت ایران، چنان شرایطی را در ایران ایجاد کرده اند که یک ایرانی فراری از ایران حاضر است تا خود را فجیعانه بسوزاند و بمیرد اما او را به جهنم ایران بر نگردانند! مدتی پیش در شهر لاهه در هلند در خیابان قدم می زدم که یک سنگ نبشته قهوه ای رنگ بر روی یک ساختمان بزرگ چند طبقه توجهم را جلب کرد. بر روی این سنگ نبشته نوشته شده بود که این ساختمان توسط یک خاخام یهودی برای اسکان پناهندگان یهودی فراری از شرق اروپا در دوران جنگ سرد اختصاص داده شده بود و من با خودم فکر کردم که بی دلیل نیست که یهودیان در تمام جهان این چنین موفق هستند زیرا رمز موفقیت آنان در اتحاد و همبستگی بین آنان نهفته است و بی دلیل نیست که این ایرانی از فرط نومیدی و بی پناهی تنها راه چاره را خودکشی ارزیابی می کند زیرا هیچکس به او کمک نکرده است. آری وقتی که هر ایرانی بعد از دریافت اجازه اقامت در یک کشور اروپایی، دمش را روی کولش می گذارد و دیگر پشت سرش را هم نگاه نمی کند معلوم است که خودکشی تنها راه چاره می شود! در اینجا من قصد اشک تمساح ریختن را ندارم بلکه می خواهم تآکید کنم که مرگ و خود کشی این فرد ناشی از نومیدی او در مورد دیگر ایرانیان بوده است و ما تمام ایرانیان و بخصوص سازمانها و احزاب چپ و راست، از اینکه یک ایرانی ناامید در جلو چشمان مردم در آمستردام از فرط نومیدی خود را به آتش می کشاند باید شرمنده باشیم! براستی اگر مردم ایران از دست این رژیم قرون وسطایی خودساخته ناراضی هستند، چرا این مردم در انتخابات توهین آمیز این رژیم عرب پرست شرکت می کنند و چرا این مردم در ارگان های سرکوبگر این رژیم مانند سپاه و بسیج و ارتش در سرکوب هموطنان خود در کردستان و بلوچستان و ترکمنستان و اعراب خوزستان شرکت می کنند؟ مگر خون این مردم بی تفاوت از خون دهها هزار زندانی سیاسی که در زندانهای حکومت سلاخی شدند رنگین تر است؟! بدبختی این مردم آنجاست که حتا وقتی که به رژم نیز اعتراض می کنند از دست مار به افعی پناه می برند و به جای خامنه ای از موسوی و کروبی این نخست وزیر و رئیس مجلس خمینی حمایت می کنند و کسانی مانند حزب حکک نیز از مقر خود در اروپا و آمریکا خود را به رهبری جنبش آمریکیی سبز مفتخر می کنند! در یک چنین شرایطی براستی خودکشی یک واقعه غیر مترقبه نیست. می گویند وقتی که دختر کارل مارکس از انتظار برای قیام پرلتاریا و ایجاد سوسیالیسم نا امید شد خودکشی کرد و شاید خودکشی این فرد ایرانی در آمستردام که برنامه ریزی شده نیز بوده است در این راستا قابل درک است. به گفته مطبوعات هلند این فرد قبل از اقدام به خودسوزی با دوستانش خداحافظی کرده بود. به تمام بازماندگان و فامیل های این فرد تسلیت می گویم.
نادر احمدی
جمعه، 2011/04/08
در لینک زیر شما می توانید ویدئوی این واقعه را نیز تماشا کنید.
http://www.at5.nl/artikelen/59999/brandende-man-dam-overleden
نادر احمدی
جمعه، 2011/04/08
در لینک زیر شما می توانید ویدئوی این واقعه را نیز تماشا کنید.
http://www.at5.nl/artikelen/59999/brandende-man-dam-overleden
پرستش سکس و اندام جنسی در کشور های ژاپن و بوتان و هند
در کشور ایران و اغلب دیگر کشورهای جهان اندام جنسی و نیازهای جنسی یک تابوی وحشتناک هستند که همیشه از صحبت مستقیم در باره آنان پرهیز می شود و با ایماء و اشاره با عنوان "شرمگاه" از آنان نام برده می شود! و معمولأ در اغلب کشورهای جهان کمابیش انسانها تحت تآثیر عوامل هورمونی در ظاهر از انسان بودن خود و داشتن خصلت جنسی شرمنده هستند و در مورد آن سکوت می کنند اما در باطن این نیاز جنسی بخش اعظم اشتغال فکری آنان را شامل می شود ولی در کشور پادشاهی بوتان و بخش هایی از کشور های هند و ژاپن و ( نیز در مصر باستان و قبل از مسلمان شدن مردم این کشور)، دیدگاه انسانها نسبت به مسائل جنسی طور دیگری بوده است و مردم نه تنها در مورد آن سکوت نمی کنند بلکه برای سپاس از برخورداری از تمایل جنسی، آن را به مذهب و موضوع هنری نیز تبدیل کرده اند و بطور مثال در کشور پادشاهی بوتان پرستش آلت تناسلی مردانه به عنوان مظهر حاصلخیزی به یک مذهب تبدیل شده است و بر در و دیوارهای شهر لهاسا پایتخت بوتان چنان تصاویری از اعمال جنسی بین مرد و زن ترسیم شده است که در ایران و حتا در کشورهای اروپایی و آمریکایی نیز غیر قابل تصور است و آنطور که تصاویر حضرت محمد زینتبخش منازل و دیوارهای خانه های مردم در ایران و دیگر کشورهای مسلمان است، در کشور بوتان تصویر آلت تناسلی مردانه زینتبخش در و دیوار منازل و خیابان های شهرهای این کشور است! در یک فیلم مستند در تلویزیون بی بی سی فردی که با او مصاحبه می شد می گفت که در کشور بوتان از آلت تناسلی مردانه گردنبند درست می شود و بر گردن مردان و زنان و کودکان آویزان می شود ( همانطور که مردم ایران گردنبند الله و تصویر محمد عرب را بر گردن خود آویزان می کنند!!) علاوه بر مردم بوتان، در منطقه "خاجوراهو" در کشور هند نیز بر در و دیوار های معابد آنجا تمام حالات انجام اعمال جنسی بین مرد و زن بصورت کنده کاری و طرح برجسته بسیار بزرگ ایجاد شده است. اگر در اینترنت جستجو کنید می بینید که منطقه خاجوراهو و معابد آن در کشور هند یک جاذبه توریستی است. اولین بار که یک فیلم از معابد خاجوراهو را دیدم و در این فیلم معابد بسیار بزرگی را در درون جنگلهای انبوه هند را نشان داد که سرتاسر در بیرون و درون این معابد پوشیده از تصاویر کنده کاری شده از اعمال جنسی بین مرد و زن را نمایش می داد برایم بسیار تازگی داشت. در فیلم " ا پس تو ایندیا" نیز مجسمه های بزرگی از اعمال عاشقانه بین زن و مرد را نشان می دهد که در درون جنگلی انبوه قرار دارد و زیستگاه میمونهای وحشی است. در ژاپن معاصر نیز یک معبد پرستش آلت تناسلی مردانه به نام "ماراکانون" در منطقه "تاوارایاما" در ژاپن وجود دارد که به بزرگداشت آلت تناسلی مردانه اختصاص دارد و در شهرهای مختلف ژاپن فستیوال های بزرگداشت "حاصلخیزی" برگزار می شود که در این فستیوال ها مجسمه های بزرگی از آلت تناسلی مردانه در دست زنان و یا به دلیل بزرگی بر روی ماشین برای دیدن تماشاچیان در خیابانها حمل می شوند ( همانند علم و کتل هایی که در روز عاشورا در ایران در خیابانها حمل می شوند). از نظر علمی این احساس شرمندگی انسان ها در مورد توجه به اندام تناسلی خود ناشی از وجود هورمون جنسی تستسترون است اما بدون شک فرهنگ و تربیت و عادات اجتماعی نیز تحت تأثیر عوامل زیست محیطی نقش بسیار مهمی در نحوه بروز احساست جنسی انسان ها دارد. تحت تآثیر عادت و فرهنگ شرمندگی سنتی در کشورهای بخصوص مسلمان مانند ایران، در وب سایت ها و رادیوهای فارسی زبان کلماتی که اندام جنسی را تداعی می کنند تغییر داده می شوند و مثلأ : نام کشور "کستاریکا" به "کاستاریکا" و یا نام کشور "کسووو" به "کاساوو" تغییر داده می شوند!! در حالیکه در ایتالیای کاتولیک از اندام لخت زنان و مردان مجسمه های عظیم در میادین شهرها قرار داده شده اند اما در ایران هزاران سال است که زنان را در چادر می پیچانند! و اگر مردی به زنی چپ نگاه کند ممکن است که از طرف بستگان مذکر آن زن به قتل برسد! آری در کشور برزیل و خیلی از کشورهای دیگر جهان، مردم در کارناوال های خود با بدن لخت و نیمه لخت در خیابان ها به رقص و شادی می پردازند اما بزرگترین کارناوال در ایران، کارناوال عزاداری عاشورا و خودآزاری برای مرده های اعراب است! آری در فرهنگ ایرانی که خاستگاه مارکسیستها است، سکس، یک عمل کثیف و زشت و یک تابوی وحشتناک است و در مورد طرز نگرش به زنان در عمل و پراتیک فرق زیادی بین یک مارکسیست و یک حزب الهی ایرانی نیست! آیا بی دلیل است که در سایت های تشکیلات مارکسیست هیچگاه هیچ مطلبی در مورد مسائل جنسی منتشر نمی شود!؟ گویی که زنان و مردان مارکسیست، مسلمان هستند!؟ و صحبت در مورد مسایل جنسی را گناه و موجب شرمندگی می دانند!؟ در کشور کوچک بوتان در دامنه های هیمالیا یک مذهبی وجود دارد که آلت تناسلی مردانه را به عنوان مظهر حاصلخیزی می پرستند و مؤسس آن فردی به نام "دروپکا کونلی" است که در سال 1455 در کشور تبت بدنیا آمد. در مورد رفتار و توانایی های او افسانه های زیادی وجود دارد. بعد از کشته شدن پدرش در یک نزاع خانوادگی، او در مورد ماهییت جهان نظرش تغییر اساسی کرد و به یک "مانک" یعنی یک روحانی بودیست تبدیل شد و با انجام شعبده بازی و اعمال روحانی همه جا در گردش بود. او بعد از ورود به کشور بوتان، با گزینش یک شیوه غیر متعارف زندگی و نفی آن تلاش کرد تا ماهیت خودفریبانه و خودخواهی و حرص و طمع بشریت را عیان کند. زندگی جنسی او شاید از نظر استانداردهای متعارف جوامع دیگر غیر اخلاقی تلقی شود. او در حالیکه "چانگ" که نوعی آبجو تبتی است می نوشید با دختران زیادی رابطه جنسی داشت. گفته می شود که رفتار بی پروای او برای افشای ماهیت واقعی روحانیون بودیستی بود که منافق بودند و در خفا آن کاری را می کردند که در عیان آن را نفی می کردند. (شبیه راسپوتین در دربار تزار روسیه) گفته می شود که او نیز معجزات زیادی داشته است و این یک معجزه است که مردم بسیار محافظه کار و بودیست بوتان که هیچگاه احساسات خود را آشکار نمی کنند به تبعیت از او تصویر آلت تناسلی مردانه را که از آن اسپرم خارج می شود بر دیوارهای منازل خودشان در ابعاد بسیار بزرگ نقاشی می کنند و به عقیده آنان اینکار موجب محافظت خانواده در برابر ارواح شیطانی می شود و میزان باروری را افزایش می دهد. "دروپکا کونلی" در شهر "پوناکها" معبدی را ایجاد کرد که آن را به "حاصلخیزی" هدیه کرد.
لازم به تآکید است که به مذهب تبدبل شدن آلت تناسلی فقط مردانه به عنوان مظهر حاصلخیزی در کشورهای نامبرده نیز انعکاس فرهنگ پدرسالاری و در جهت رفع نیازهای یکجانبه مردان است در حالیکه شایسته است در همان حال که از عمل جنسی به عنوان ضامن بقای نسل بشر تقدیر می شود اما نباید نقش زیبایی زنان در این رابطه نیز فراموش بشود و در واقع باید اندام زیبای زنان را به عنوان مظهر حاصلخیزی تبلیغ کرد زیرا این زنان هستند که حاصلخیز هستند و محصول می دهند و نه مردان! و آنچه که در بین مردان ایرانی "احترام به زن" نامیده می شود و در واقع به تابو و توتم تبدیل کردن زن است در حقیقت شکل بدوی و ابتدایی تبعیت از احساس حسادت جنسی است تا مالکیت انحصاری مرد بر زن تضمین شود و آنچه که از نظر مردان و زنان ایرانی با سکوت در مورد مسائل جنسی احترام به زن تلقی می شود در جای دیگری و در کشور دیگری در جهان "احترام" تلقی نمی شود و نقض می شود و انسان ها در کشورهای مختلف در مورد مسائل مختلف و بخصوص در مورد مسائل جنسی دارای دیدگاههای متفاوت هستند و در این مورد نیز مانند دیگر مسائل، ارزش ها نسبی هستند. در یک فیلم مستند در مورد انسان های ابتدایی در کشور پاپوآ و نیو گینه، مردان بومی نیز مانند مردم ایران و ... برای زنان خیلی ارزش قائل بودند!؟ و بین زنان و مردان قبیله یک دیوار نامریی ایجاد کرده بودند و اگر زنی با مرد دیگری حتا صحبت بکند دچار غضب خدایی می شود و رئیس قبیل این زن خاطی را به اطاق مخصوصی می برد و در آنجا زن مورد نظر دچار خشم خدایی خواهد شد و خواهد مرد! و این در شرایطی است که بومیان مورد نظر نیمه لخت هستند! با کسترش فرهنگ کاپیتالیستی در جهان و تسلط فرهنگ پول پرستی، در کشور هلند نیز سکس نه تنها به عنوان یک شغل علنی از طرف دولت به رسمیت شناخته شده است تا از زنان مالیات بگیرند، موزه های سکس نیز ایجاد شده اند و در آن ها عمومآ مجسمه هایی از آلت تناسلی مردانه برای جلب توریست ها نمایش داده می شود و مجسمه های شکلاتی کوچکی نیز از آلت تناسلی مردانه در شیرینی فروشی ها و بازارهای هفتگی به فروش می رسند و در ایران نیز شربت "مرتضی علی و سید الشهدا " و حلوای نذری عرضه می شود؟!
نادر احمدی
سه شنبه، 2011/04/05
در فیلم زیر شما مراسم بزرگداشت "آلت تناسلی" مردانه را در یک شهر ژاپنی خواهید دید که من مطمئنم شما را که از کشور روضه و "عاشورا" آمده اید شوکه خواهد کرد
لازم به تآکید است که به مذهب تبدبل شدن آلت تناسلی فقط مردانه به عنوان مظهر حاصلخیزی در کشورهای نامبرده نیز انعکاس فرهنگ پدرسالاری و در جهت رفع نیازهای یکجانبه مردان است در حالیکه شایسته است در همان حال که از عمل جنسی به عنوان ضامن بقای نسل بشر تقدیر می شود اما نباید نقش زیبایی زنان در این رابطه نیز فراموش بشود و در واقع باید اندام زیبای زنان را به عنوان مظهر حاصلخیزی تبلیغ کرد زیرا این زنان هستند که حاصلخیز هستند و محصول می دهند و نه مردان! و آنچه که در بین مردان ایرانی "احترام به زن" نامیده می شود و در واقع به تابو و توتم تبدیل کردن زن است در حقیقت شکل بدوی و ابتدایی تبعیت از احساس حسادت جنسی است تا مالکیت انحصاری مرد بر زن تضمین شود و آنچه که از نظر مردان و زنان ایرانی با سکوت در مورد مسائل جنسی احترام به زن تلقی می شود در جای دیگری و در کشور دیگری در جهان "احترام" تلقی نمی شود و نقض می شود و انسان ها در کشورهای مختلف در مورد مسائل مختلف و بخصوص در مورد مسائل جنسی دارای دیدگاههای متفاوت هستند و در این مورد نیز مانند دیگر مسائل، ارزش ها نسبی هستند. در یک فیلم مستند در مورد انسان های ابتدایی در کشور پاپوآ و نیو گینه، مردان بومی نیز مانند مردم ایران و ... برای زنان خیلی ارزش قائل بودند!؟ و بین زنان و مردان قبیله یک دیوار نامریی ایجاد کرده بودند و اگر زنی با مرد دیگری حتا صحبت بکند دچار غضب خدایی می شود و رئیس قبیل این زن خاطی را به اطاق مخصوصی می برد و در آنجا زن مورد نظر دچار خشم خدایی خواهد شد و خواهد مرد! و این در شرایطی است که بومیان مورد نظر نیمه لخت هستند! با کسترش فرهنگ کاپیتالیستی در جهان و تسلط فرهنگ پول پرستی، در کشور هلند نیز سکس نه تنها به عنوان یک شغل علنی از طرف دولت به رسمیت شناخته شده است تا از زنان مالیات بگیرند، موزه های سکس نیز ایجاد شده اند و در آن ها عمومآ مجسمه هایی از آلت تناسلی مردانه برای جلب توریست ها نمایش داده می شود و مجسمه های شکلاتی کوچکی نیز از آلت تناسلی مردانه در شیرینی فروشی ها و بازارهای هفتگی به فروش می رسند و در ایران نیز شربت "مرتضی علی و سید الشهدا " و حلوای نذری عرضه می شود؟!
نادر احمدی
سه شنبه، 2011/04/05
در فیلم زیر شما مراسم بزرگداشت "آلت تناسلی" مردانه را در یک شهر ژاپنی خواهید دید که من مطمئنم شما را که از کشور روضه و "عاشورا" آمده اید شوکه خواهد کرد
کمدی سکولاریزم با زور سرنیزه نظامیان در ترکیه
سکولاریسمی که در ترکیه با زور سرنیزه نظامیان به مردم تحمیل شد مانند هر تحمیل دیگری نتیجه معکوس ببار آورده است و موجب رشد مذهب شده است. مطلب زیر برای اولین بار در روزنامه ال امت توسط دکتر احمد شفت در شهر مونترال کانادا و در سال 1985 چاپ شده است که بطور مختصر به سکولاریسم نظامی در ترکیه می پردازد
اولین پیروزی سکولاریسم در جهان اسلام با روی کار آمدن مصطفی کمال آتاتورک در کشور ترکیه متحقق شد. آتاتورک کار خود را با تحت کنترل در آوردن مذهب وآموزش مذهب در مدارس آغاز کرد. او در سال 1924 به ارتش و غیر نظامیان دستور داد تا بجای کلاه ترکی به نام فز، کلاه اروپایی بر سر بگذارند و مدتی بعد با تصویب یک قانون، استفاده از کلاه ترکی فز را ممنوع و استفاده از کلاه اروپایی را اجباری کرد. در فوریه سال 1926 قانون شریعت اسلامی را از قوانین ترکیه حذف کردند و آن را با یک کپی از قانون سوئیس جایگزین کردند. در آوریل سال 1928 دین اسلام به عنوان دین رسمی کشور از قانون اساسی ترکیه حذف شد و آموزش اسلام در مدارس ممنوع شد و الفبای عربی که تا آن زمان زبان ترکی با آن نوشته می شد با الفبای لاتین جایگزین شد. همچنین تلاش شد تا اسامی عربی و فارسی از زبان ترکی حذف شوند. در سال 1935 که تا آن زمان روز جمعه روز تعطیل رسمی بود با روز یکشنبه جایگزین شد. القاب ترکی مانند پاشا حذف شدند و مانند کشورهای اروپایی اسامی فامیلی جایگزین آنها شدند و مصطفی کمال پاشا به مصطفی کمال آتاتورک تبدیل شد. بعد از مرگ آتاتورک جانشینان او در حالیکه راه او را در تحمیل خواست های او به مردم ترکیه دنبال کردند اما برای سنت های دیگر اروپا مانند دمکراسی و آزادی بیان هیچ ارزشی قائل نبودند. آتاتورک به معنی واقعی کلمه یک دیکتاتور بود و جانشینان او نیز با سیستم تک حزبی کشور را اداره می کردند و مخالفین بشدت سرکوب می شدند و دلیل این کار خود را عدم آمادگی جامعه ترکیه برای پذیرش دمکراسی اعلام می کردند. کمالیسم، نتیجه یک مریضی بود که جامعه ترکیه از آغاز قرن از آن رنج می برد. در نتیجه شکست نظامی و دلایل دیگر، جامعه ترکیه اعتماد به نفس خود را از دست داده بود و کمالیست ها در یک چنین شرایطی تلاش کردند تا رابطه ترکیه با ریشه اش را که از آن شرمنده بود قطع کنند اما این تلاش بی نتیجه بود. اگر یک ژورنالیست یا یک روشنفکر از آتاتورک انتقاد می کرد
ادامه مطلب در اینجا
اولین پیروزی سکولاریسم در جهان اسلام با روی کار آمدن مصطفی کمال آتاتورک در کشور ترکیه متحقق شد. آتاتورک کار خود را با تحت کنترل در آوردن مذهب وآموزش مذهب در مدارس آغاز کرد. او در سال 1924 به ارتش و غیر نظامیان دستور داد تا بجای کلاه ترکی به نام فز، کلاه اروپایی بر سر بگذارند و مدتی بعد با تصویب یک قانون، استفاده از کلاه ترکی فز را ممنوع و استفاده از کلاه اروپایی را اجباری کرد. در فوریه سال 1926 قانون شریعت اسلامی را از قوانین ترکیه حذف کردند و آن را با یک کپی از قانون سوئیس جایگزین کردند. در آوریل سال 1928 دین اسلام به عنوان دین رسمی کشور از قانون اساسی ترکیه حذف شد و آموزش اسلام در مدارس ممنوع شد و الفبای عربی که تا آن زمان زبان ترکی با آن نوشته می شد با الفبای لاتین جایگزین شد. همچنین تلاش شد تا اسامی عربی و فارسی از زبان ترکی حذف شوند. در سال 1935 که تا آن زمان روز جمعه روز تعطیل رسمی بود با روز یکشنبه جایگزین شد. القاب ترکی مانند پاشا حذف شدند و مانند کشورهای اروپایی اسامی فامیلی جایگزین آنها شدند و مصطفی کمال پاشا به مصطفی کمال آتاتورک تبدیل شد. بعد از مرگ آتاتورک جانشینان او در حالیکه راه او را در تحمیل خواست های او به مردم ترکیه دنبال کردند اما برای سنت های دیگر اروپا مانند دمکراسی و آزادی بیان هیچ ارزشی قائل نبودند. آتاتورک به معنی واقعی کلمه یک دیکتاتور بود و جانشینان او نیز با سیستم تک حزبی کشور را اداره می کردند و مخالفین بشدت سرکوب می شدند و دلیل این کار خود را عدم آمادگی جامعه ترکیه برای پذیرش دمکراسی اعلام می کردند. کمالیسم، نتیجه یک مریضی بود که جامعه ترکیه از آغاز قرن از آن رنج می برد. در نتیجه شکست نظامی و دلایل دیگر، جامعه ترکیه اعتماد به نفس خود را از دست داده بود و کمالیست ها در یک چنین شرایطی تلاش کردند تا رابطه ترکیه با ریشه اش را که از آن شرمنده بود قطع کنند اما این تلاش بی نتیجه بود. اگر یک ژورنالیست یا یک روشنفکر از آتاتورک انتقاد می کرد
ادامه مطلب در اینجا
اثر همنشینی با زنان زیباروی بر مردان
۱۳۸۹/۱۰/۲۰
دانشمندان به این نتیجه رسیدهاند که «گپ زدن» با زنان جذاب اثر خوبی بر روحیه مردان میگذارد زیرا سبب افزایش هورمونهایی میشود که در تندرستی مؤثر است.
پژوهشگران دریافتهاند که تنها حضور یک جنس مخالف کافی است تا میزان هورمونهای تستوسترون و کورتیزول را که با شادابی مردان در پیوند نزدیک است، افزایش دهد.
. از سوی دیگر همنشینی با مردان دیگر اثر وارونه دارد و میزان هر دو ماده را کاهش میدهد
پژوهشگران دانشگاه کالیفرنیا که یافتههای آنها به تازگی منتشر شده، جستجوی خود را بر این موضوع متمرکز کردند که دریابند آیا انسان تا چه میزان مانند دیگر جانداران واکنشهایی که با انگیزههای جفتخواهی در پیوند است نشان میدهد.
این پژوهش روی ۱۴۹ دانشجوی پسر بین ۱۵ تا ۲۴ ساله انجام شد و در آن از هفت دانشجوی دختر بین ۱۸ تا ۲۲ سال استفاده شده بود.
پس از یک دیدار کوتاه پنج دقیقهای از مردان مورد آزمایش خواسته شد که به میزان جذابیت این زنان نمره بین ۱ تا ۷ بدهند. میانگین این نمره ۵. ۸۳ بود.
نمونه آب دهان شرکتکنندگان در این پژوهش علمی که در آغاز کار دهان خود را با مایع دهانشو شسته بودند پس از ۲۰ تا ۴۰ دقیقه دیدار آنها با زنان، مورد آزمایش قرار گرفت و دانشمندان دریافتند که تنها با ۵ دقیقه گفت و شنود با یک زن جذاب میزان تستوسترون مردان ۱۴ درصد افزایش یافته بود و کورتیزول، هورمون ضد استرس موجود در بدن آنها ۴۸ درصد.
همین میزان نشست با مردان سبب کاهش به ترتیب دو درصد و هفت درصد این هورمونها شد.
پژوهش روی جانداران نیز همین نتیجهگیری را تأیید میکند.
تستوسترون با میل جنسی مردان و همچنین شادابی آنها پیوند تنگاتنگی دارد. این هورمونها همچنین سبب افزایش انرژی میشوند.
هورمون کورتیزول نیز هوشیاری را افزایش میدهد و همزمان سبب آرامش اعصاب میشود. گفته میشود این دو هورمون با هم حالتی به وجود میآورند که انسان حس میکند زندهتر است.
دکتر جیمز رونی و همکاران او که این پژوهشها را سرپرستی کرده بودند، بر این باورند که این افزایش هورمونی بسیار مشابه مورد جانداران است.
دکتر لسلی نپ، یک انسانشناس متخصص زیستشناختی دانشگاه کمبریج میگوید این واکنشها تکاملی است و در پیوند با جفتیابی است. او میافزاید: همه اینها بر میگردد به مسئله سکس. میزان بیشتر تستوسترون با افزایش فعالیتهای جنسی در پیوند است، و از سوی دیگر کورتیزول کمک میکند انرژی متمرکز شود و انسان به کمک آن بتواند بر نگرانیهای خود فائق شود.
اوج میزان تستوسترون در نخستین سالهای دهه بیست سن آدمی است و پس از آن رو به کاهش میگذارد. مردان متأهل یا کسانی که با شریکی زندگی میکنند، دارای میزان کمتری از هورمون تستوسترون هستند تا دیگر مردانی که ازدواج نکردهاند.
یافتهها نشان میدهد که به محض اینکه مردی با زن جذابی روبهرو میشود، مغز فرمانی میفرستد به غدد هیپوفیز ترشح کننده و میزان تستوسترون را افزایش میدهد.
به دلایلی که خواندید و از آنجا که فکر می کنم شما خوانندگان محترم که عمدتآ طبق معمول مرد هستید و مثل من از دیدن تصاویر زنان زیبا لذت می برید و بر اساس دلایل علمی گفته شده در بالا دیدن زنان زیبا موجب افزایش سلامتی ما می شود، من هر هفته یکی از تصاویر دختران زیبا را در اینجا درج می کنم تا شما هم بی نصیب نباشید
دانشمندان به این نتیجه رسیدهاند که «گپ زدن» با زنان جذاب اثر خوبی بر روحیه مردان میگذارد زیرا سبب افزایش هورمونهایی میشود که در تندرستی مؤثر است.
پژوهشگران دریافتهاند که تنها حضور یک جنس مخالف کافی است تا میزان هورمونهای تستوسترون و کورتیزول را که با شادابی مردان در پیوند نزدیک است، افزایش دهد.
. از سوی دیگر همنشینی با مردان دیگر اثر وارونه دارد و میزان هر دو ماده را کاهش میدهد
پژوهشگران دانشگاه کالیفرنیا که یافتههای آنها به تازگی منتشر شده، جستجوی خود را بر این موضوع متمرکز کردند که دریابند آیا انسان تا چه میزان مانند دیگر جانداران واکنشهایی که با انگیزههای جفتخواهی در پیوند است نشان میدهد.
این پژوهش روی ۱۴۹ دانشجوی پسر بین ۱۵ تا ۲۴ ساله انجام شد و در آن از هفت دانشجوی دختر بین ۱۸ تا ۲۲ سال استفاده شده بود.
پس از یک دیدار کوتاه پنج دقیقهای از مردان مورد آزمایش خواسته شد که به میزان جذابیت این زنان نمره بین ۱ تا ۷ بدهند. میانگین این نمره ۵. ۸۳ بود.
نمونه آب دهان شرکتکنندگان در این پژوهش علمی که در آغاز کار دهان خود را با مایع دهانشو شسته بودند پس از ۲۰ تا ۴۰ دقیقه دیدار آنها با زنان، مورد آزمایش قرار گرفت و دانشمندان دریافتند که تنها با ۵ دقیقه گفت و شنود با یک زن جذاب میزان تستوسترون مردان ۱۴ درصد افزایش یافته بود و کورتیزول، هورمون ضد استرس موجود در بدن آنها ۴۸ درصد.
همین میزان نشست با مردان سبب کاهش به ترتیب دو درصد و هفت درصد این هورمونها شد.
پژوهش روی جانداران نیز همین نتیجهگیری را تأیید میکند.
تستوسترون با میل جنسی مردان و همچنین شادابی آنها پیوند تنگاتنگی دارد. این هورمونها همچنین سبب افزایش انرژی میشوند.
هورمون کورتیزول نیز هوشیاری را افزایش میدهد و همزمان سبب آرامش اعصاب میشود. گفته میشود این دو هورمون با هم حالتی به وجود میآورند که انسان حس میکند زندهتر است.
دکتر جیمز رونی و همکاران او که این پژوهشها را سرپرستی کرده بودند، بر این باورند که این افزایش هورمونی بسیار مشابه مورد جانداران است.
دکتر لسلی نپ، یک انسانشناس متخصص زیستشناختی دانشگاه کمبریج میگوید این واکنشها تکاملی است و در پیوند با جفتیابی است. او میافزاید: همه اینها بر میگردد به مسئله سکس. میزان بیشتر تستوسترون با افزایش فعالیتهای جنسی در پیوند است، و از سوی دیگر کورتیزول کمک میکند انرژی متمرکز شود و انسان به کمک آن بتواند بر نگرانیهای خود فائق شود.
اوج میزان تستوسترون در نخستین سالهای دهه بیست سن آدمی است و پس از آن رو به کاهش میگذارد. مردان متأهل یا کسانی که با شریکی زندگی میکنند، دارای میزان کمتری از هورمون تستوسترون هستند تا دیگر مردانی که ازدواج نکردهاند.
یافتهها نشان میدهد که به محض اینکه مردی با زن جذابی روبهرو میشود، مغز فرمانی میفرستد به غدد هیپوفیز ترشح کننده و میزان تستوسترون را افزایش میدهد.
به دلایلی که خواندید و از آنجا که فکر می کنم شما خوانندگان محترم که عمدتآ طبق معمول مرد هستید و مثل من از دیدن تصاویر زنان زیبا لذت می برید و بر اساس دلایل علمی گفته شده در بالا دیدن زنان زیبا موجب افزایش سلامتی ما می شود، من هر هفته یکی از تصاویر دختران زیبا را در اینجا درج می کنم تا شما هم بی نصیب نباشید
تجربه کمونیسم در کیبوتص های اسرائیل
نادر احمدی
مارکسیستها بنا بر فرهنگ بورژوایی که مبنای عملکرد آنها است در تحلیل مخالفان خود بی طرف نیستند و در به اصطلاح تحلیلهای خود بدون ارائه مدرک مستند فقط با ردیف کردن یک سری از شعارها و اتهامات بی پایه به تخریب مخالفان خود می پردازند. آنارشیستها با نفی دولت و قدرت طلبی سیاسی و تشکیلات، مهمترین آرزوهای مارکسیستها را زیر علامت سؤال برده اند و به همین دلیل است که آنها ناصادقانه در تبلیغات خود همیشه آنارشیسم را هرج و مرج طلبی معرفی کرده اند و هنوز معرفی میکنند. و اکنون نیز چون موفقیت کیبوتص های اسرائیلی دلیلی برای اثبات شکست پراتیک تاریخی تئوریهای مارکسیستی است، مارکسیستها یا در برابر آن سکوت می کنند ویا تمام تلاش خود را برای تخریب آن بکار می برند و کیبوتص ها را طوری تحلیل می کنند که گویا آنها یک حزب سیاسی و یا بخشی از دولت اسرائیل هستند ؟!!!
بر اساس فرهنگ مارکسیستی "نفی همه چیز غیر از خود" یک اصل عمومی است، و آنها طبق معمول، این منطق را برای دفاع و توجیه ناتوانی خود بکار می گیرند و آنها ضمن اینکه اساسأ هیچ نکته مثبتی در کیبوتصهای اسرائیلی نمی بینند، رابین هود وار به دفاع از فلسطینیهای طرفدار جمهوری اسلامی، و محکوم کردن موجودیت کیبوتص ها می پردازند !! به نظر من همانطور که بورژوازی به ناحق خود را مدافع دمکراسی معرفی می کند مارکسیستها نیز برای رسیدن به قدرت سیاسی با کمونیست نامیدن خود مردم را فریب می دهند زیرا مارکسیتها تاکنون در هیچ کشوری و حتی یک نمونه موفق از ادعاهای ایدئولژیک خود را در پراتیک اجتماعی ارائه نکرده اند. براستی دستاوردهای نزدیک به 70 سال حاکمیت مارکسیستها در شوروی سابق چیست؟ و آیا مردم چین در سایه حکومت مارکسیست- مائوئیستها شرایطی بهتر از مردم تایوان دارند؟ مارکسیستها خدای تئوری بافی و شعار و خصومت طلبی هستند و صرفنظر از موارد استثنایی، ضدیت زبانی آنها با سرمایه داری ناشی از ناکامی فردی آنها برای تأمین منافع شخصی و فقط تلاش برای مخالفت سیاسی و نه نفی سرمایه داری در پراتیک اجتماعی است. با نگاهی به روابط درونی و بیرونی گروههای چپ میتوان درک کرد که در صورت به حکومت رسیدن آنها چه سرنوشتی در انتظار مردم است !! من مطمئنم که آنچنان که در بین مردم اروپا و آمریکا مارکسیسم به عنوان یک ایدئولژی توتالیتر و تمامیت خواه و ضد دمکراسی دیگر جائی ندارد بتدریج ایرانیان مترقی نیز با آن مرزبندی خواهند کرد. من انتظار ندارم که مارکسیستهای قدرت طلب، منفی نگری، دگماتیسم و تعصب و مطلق اندیشی را کنار بگذارند و تلاش کنند تا از تجربیات دیگران چیزی یاد بگیرند. از نظر من تجربه کیبوتص ها در اسرائیل فقط یک تجربه موفق کمونیستی برای ساکنان آن بوده و ارزش آن را دارد که مورد توجه کمونیستهای غیر مارکسیست قرار گیرد. ای کاش مارکسیستها از شعار دادن و تخریب دیگران دست بر می داشتند و در صحنه پراتیک اجتماعی یک نمونه تجربی و موفق از تحقق تئوریهای خود را برای ما ارائه می کردند و ما را و پرلتاریا را که این همه سنگ آن را به سینه می زنند خوشحال می کردند !!!!
شناخت کیبوتص ها فقط از طریق تماس نزدیک و زندگی در آنها میسر است اما معرفی موجودیت آنها به کسانی که از آنها هیچ شناختی ندارند مفید است. متن زیر را من قبلأ در سایتهای دیگری نیز منتشر کرده بودم و منبع آن سایتهای اینترنتی کیبوتص های اسرائیلی می باشند :
در زبان هبرو ( زبان رسمی در اسرائیل ) کلمه کیبوتص جمع کلمه کیبوتصیم به معنی جمعی یا با همدیگر را می دهد و کیبوتص در اسرائیل یک کمون اشتراکی بین المللی است که در نوع خود بی نظیر است.
ادامه مطلب در اینجا
مارکسیستها بنا بر فرهنگ بورژوایی که مبنای عملکرد آنها است در تحلیل مخالفان خود بی طرف نیستند و در به اصطلاح تحلیلهای خود بدون ارائه مدرک مستند فقط با ردیف کردن یک سری از شعارها و اتهامات بی پایه به تخریب مخالفان خود می پردازند. آنارشیستها با نفی دولت و قدرت طلبی سیاسی و تشکیلات، مهمترین آرزوهای مارکسیستها را زیر علامت سؤال برده اند و به همین دلیل است که آنها ناصادقانه در تبلیغات خود همیشه آنارشیسم را هرج و مرج طلبی معرفی کرده اند و هنوز معرفی میکنند. و اکنون نیز چون موفقیت کیبوتص های اسرائیلی دلیلی برای اثبات شکست پراتیک تاریخی تئوریهای مارکسیستی است، مارکسیستها یا در برابر آن سکوت می کنند ویا تمام تلاش خود را برای تخریب آن بکار می برند و کیبوتص ها را طوری تحلیل می کنند که گویا آنها یک حزب سیاسی و یا بخشی از دولت اسرائیل هستند ؟!!!
بر اساس فرهنگ مارکسیستی "نفی همه چیز غیر از خود" یک اصل عمومی است، و آنها طبق معمول، این منطق را برای دفاع و توجیه ناتوانی خود بکار می گیرند و آنها ضمن اینکه اساسأ هیچ نکته مثبتی در کیبوتصهای اسرائیلی نمی بینند، رابین هود وار به دفاع از فلسطینیهای طرفدار جمهوری اسلامی، و محکوم کردن موجودیت کیبوتص ها می پردازند !! به نظر من همانطور که بورژوازی به ناحق خود را مدافع دمکراسی معرفی می کند مارکسیستها نیز برای رسیدن به قدرت سیاسی با کمونیست نامیدن خود مردم را فریب می دهند زیرا مارکسیتها تاکنون در هیچ کشوری و حتی یک نمونه موفق از ادعاهای ایدئولژیک خود را در پراتیک اجتماعی ارائه نکرده اند. براستی دستاوردهای نزدیک به 70 سال حاکمیت مارکسیستها در شوروی سابق چیست؟ و آیا مردم چین در سایه حکومت مارکسیست- مائوئیستها شرایطی بهتر از مردم تایوان دارند؟ مارکسیستها خدای تئوری بافی و شعار و خصومت طلبی هستند و صرفنظر از موارد استثنایی، ضدیت زبانی آنها با سرمایه داری ناشی از ناکامی فردی آنها برای تأمین منافع شخصی و فقط تلاش برای مخالفت سیاسی و نه نفی سرمایه داری در پراتیک اجتماعی است. با نگاهی به روابط درونی و بیرونی گروههای چپ میتوان درک کرد که در صورت به حکومت رسیدن آنها چه سرنوشتی در انتظار مردم است !! من مطمئنم که آنچنان که در بین مردم اروپا و آمریکا مارکسیسم به عنوان یک ایدئولژی توتالیتر و تمامیت خواه و ضد دمکراسی دیگر جائی ندارد بتدریج ایرانیان مترقی نیز با آن مرزبندی خواهند کرد. من انتظار ندارم که مارکسیستهای قدرت طلب، منفی نگری، دگماتیسم و تعصب و مطلق اندیشی را کنار بگذارند و تلاش کنند تا از تجربیات دیگران چیزی یاد بگیرند. از نظر من تجربه کیبوتص ها در اسرائیل فقط یک تجربه موفق کمونیستی برای ساکنان آن بوده و ارزش آن را دارد که مورد توجه کمونیستهای غیر مارکسیست قرار گیرد. ای کاش مارکسیستها از شعار دادن و تخریب دیگران دست بر می داشتند و در صحنه پراتیک اجتماعی یک نمونه تجربی و موفق از تحقق تئوریهای خود را برای ما ارائه می کردند و ما را و پرلتاریا را که این همه سنگ آن را به سینه می زنند خوشحال می کردند !!!!
شناخت کیبوتص ها فقط از طریق تماس نزدیک و زندگی در آنها میسر است اما معرفی موجودیت آنها به کسانی که از آنها هیچ شناختی ندارند مفید است. متن زیر را من قبلأ در سایتهای دیگری نیز منتشر کرده بودم و منبع آن سایتهای اینترنتی کیبوتص های اسرائیلی می باشند :
در زبان هبرو ( زبان رسمی در اسرائیل ) کلمه کیبوتص جمع کلمه کیبوتصیم به معنی جمعی یا با همدیگر را می دهد و کیبوتص در اسرائیل یک کمون اشتراکی بین المللی است که در نوع خود بی نظیر است.
ادامه مطلب در اینجا
سیستم کاست طبقاتی و آپارتهاید در کشور هند
ترجمه و تلخیص از نادر احمدی
دوشنبه، 2010/11/15
( مقدمه: یکی از ضد بشری ترین روابط تاریخ بشر که حتا از سیستم آپارتهاید در کشور آفریقای جنوبی نیز شنیعتر است سیستم کاست در کشور هند است و علیرغم اینکه دولت هند رسمأ وجود کاست را ممنوع کرده است اما این عادت و سنت شنیع هنوز در میان مردم هند ادامه دارد و البته در بقیه جهان سرمایه داری خارج از کشور هند و از جمله در بین مردم ایران و از جمله احزاب مارکسیست و غیر مارکسیست نیز نوعی از این کاست سیاسی- طبقاتی وجود دارد و انسانها بر اساس موقعیت شغلی، میزان درآمد و یا نفوذ سیاسی و اجتماعی در بین خود تقسیمبندی ها و هرم اجتماعی ایجاد می کنند و بر علیه همدیگر تبعیض قائل می شوند و حتا در دمکراسی های غربی نیز کسانی که خود را از نردبان ترقی اجتماعی بالا می کشند خود را از دیگران برتر و بهتر می دانند و خود را از دیگران تفکیک می کنند و این وضعیت در میان مردم کشورهای آسیایی و آفریقایی بمراتب شدیدتر است. تفکیک شغلی و ایجاد محله های مرفه نشین و فقیر نشین نموداری از این وضعیت است. متن زیر خلاصه مطلبی از اینترنت در مورد سیستم کاست در کشور هند است.)
از آغاز و همیشه سیستم کاست (سیستم تبعیض طبقاتی، نژادی، اجتماعی) که هندیها به آن وراناتس و جاتس می گویند جزئی از جامعه هند بوده است. چگونه شد که جانعه هند مردم خودش را عذاب داد؟ یکی از طرق صدمه زدن کشور هند به مردم خودش آسیب رساندن سیستم وراناس و جاتس به استعدادها و توانائی های مردم است که باید به جای آسیب رساندن تشویق و حمایت می شدند. بر اساس سیستم کاست، مردم هند در جاتس بدنیا می آیند که جوامع مشخصی در درون وراناس هستند که با انتظارات و توانائی ها و محدودیتهایی توأم می باشد. توانائی ها در اختیار قشر بالائی وراناس و محدودیت ها به بخش پائینی وراناس تحمیل مشود. بعضی از این محدودیتها شامل موارد زیر می شوند: رژیم غذائی مشخص و محدود، با چه کسانی حق ازدواج دارند، چه شغلی می توانند داشته باشند، در میان چه گروهی از مردم می توانند زندگی کنند، با چه کسی می توانند غذا بخورند... و بدینترتیب کسانی که در یک جاتس یا وراناتس پست بدنیا می آیند هیچگاه حق ترقی ندارند.
قبل از ایجاد سیستم کاست، مردم هند به چهار گروه اجتماعی عمده شامل: نگریتو، مونگولوید، آوسترولوید و دراویدیان تقسیم شده بودند و بزرگترین این گروهها دراویدیان بودند. سیستم کاست ، شامل وارناس و جاتس در هند حدود 1500 سال قبل از تولد مسیح با ورود آریائیها به هند آغاز شد. آریائیها که از جنوب اروپا و آسیا امده بودند در مقایسه با بومیان هندی دارای پوست روشنتری بودند. آریائیها، برای فرهنگ و مذهب بومیان هندی نه تنها هیچ ارزشی قائل نبودند بلکه تمام چیزهای مسیرشان را تسخیر می کردند. آنان برای تضمین تسلط خود بر بومیان هندی، سیستم کاست را ایجاد کردند. طبقه ارشد، کشاتریا یا جنگجویان نام داشتند. طبقه دوم، برهمانس، یا رهبران مذهبی بودند و گروه سوم شامل کشاورزان و نجارها می شد که وایسیا نام داشتند.( این سیستم دقیقأ شبیه همان سیستمی است که در دوران ساسانیان در ایران حاکم بود!) به مرور زمان طبقات بیشتری اضافه شدند برای مثال، سودرا، طبقه جدیدی بود که شامل بومیان تیره پوست و فرزندان آن دسته از آریائیهایی می شد که با بومیان تیره پوست هندی ازدواج کرده بودند. بدینترتیب تعداد زیادی از مردم بیرون طبقات اشراف قرار گرفتند و به آنان نجس گفته شد. نجس ها، افرادی کثیف و غیر قابل آموزش تلقی می شدند که فقط لیاقت مشاغل پست مانند تعمیرات و تمیز کردن توالت را داشتند. با گذشت زمان سیستم کاست هر چه بیشتر برای مردم بومی هند سختگیرانه تر و خفه کننده تر می شد. زن و مردان فقط مجاز بودند تا با افراد ی از درون جات خودشان ازدواج کنند و قوانین دیگری که حتا شامل نوع غذا نیز می شد تحمیل شدند. براهمانس و وایسیاس، منحصرأ میوه، شیر، عسل، سبزیجات می خوردند که مظهر، دانایی، صداقت، خوبی، هوش و دیگر ویژگی های مثبت بودند ، در حالیکه سودراس باید گوشت می خوردند که مظهر، کندذهنی، حماقت و دیگر خصوصیات منفی تلقی می شد. با مرور زمان فشار بر سودراس چنان زیاد شد که فقط هفت درصد از کل مردم هند دارای آب تصفیه شده و قابل نوشیدن بودند و طبقات بالایی حاضر نبودند تا با طبقه پائینی حتا در رستوران ها غذا بخورند ( من در یک فیلم مستند دیدم که در رستورانهای هندی دو نوع لیوان برای مشتریان وجود دارد، لیوان شیشه ای برای اشراف و لیوان پلاستیکی برای نجس ها. طبقات پائینی حتا از نعمت آموزش و پرورش و آزادی بیان محروم بودند. مهاتما گاندی که خودش جزو طبقات اشرافی بود اما برخلاف شأن طبقاتی خود، توالت نیز تمیز می کرد و به دفاع از حق طبقات محروم پرداخت و در نتیجه تلاشهای او و یک فشار بین المللی، کاست نجس دالیت سرانجام توانست یک نماینده به مجلس کنگره هند بفرستد و وقتی که یک نماینده نجس ها در کنکره در سال 1956 به مذهب بودیسم گروید، این عمل باعث گرویدن انبوه جمعیت نجس ها از هندوئیسم به بودیسم شد.
حدود پنجاه سال بعد، یک واقعه دیگری باعث گرویدن انبوه طبقه پائین جامعه هندو موسوم به نجس ها به مذهب دیگری شد. در این واقعه یک مرد از طبقه نجس ها که تحصیل کرده بود، به خود جرأت داد تا به تماشای یک فستیوال برود که در آن مردان طبقه اشراف شرکت کرده بودند ولی بزودی این فرد "نجس" به قتل رسانده شد ولی وقتی که خانواده فرد مقتول تلاش کردند تا وقوع این قتل را به پلیس گذارش بدهند پلیس حاضر به رسیدگی به این موضوع نشد زیرا شاکی ها نجس و قابل تماس نبودند. سرانجام پلیس مجبور به رسیدگی به این موضوع شد و یک فرد متهم دستگیر شد اما خانواده فرد مقتول از این روند ناراضی بودند و از اینکه همیشه با آنان بدرفتاری میشد خسته شدند و سرانجام تصمیم گرفتند تا مذهب بودیسم را ترک کنند و به مذهیب دیگری بگروند.
در تاریخ چهار نوامبر 2001 مردم موسوم به نجس ها، یک گردهمایی ترتیب دادند تا به صورت گروهی به مذهب دیگری بگروند. هدف آنان این بود تا تمام صد و هشتاد میلیون نفر افراد عضو طبقه موسوم به "نجس ها" در این گردهمایی و تغییر مدهب شرکت کنند اما دولت هند و پلیس تمام راههای منتهی به محل گردهمایی را با ایجاد موانع مسدود کردند تا مانع شرکت مردم موسوم به "نجس ها" در این مراسم بشوند و به علت وجود موانع ایجاد شده تنها صد هزار نفر موفق شدند تا در این مراسم شرکت کنند. دو مذهب اصلی جذاب مسیحیت و بودیسم بودند و دو سوم از افراد حاضر در این مراسم به بودیسم گرویدند و در مناطق روستایی هند هنوز هستند کسانی که سیستم کاست را حفظ کرده اند تا صدها خدای هندو را خشنود نگاه بدارند!
باوجود اینکه سیستم کاست غیر قانونی اعلام شده است، دولت هند نام دیگری را برای آن برگزیده است و آن را "تبعیض مثبت" می نامد( در کشورهای غربی نیز که تبعیض بر علیه مهاجران خارجی عمومیت دارد دولتهای غربی با کمال تعجب همین اصلاح "تبعیض مثبت" را برای به اصطلاح رفع تبعیض بر علیه خارجیها بکار می برند و این تشابه بسیار گویا و جالب است و دقیقأ بیانگر وجود سیستم کاست طبقاتی و نژادی در جوامع دمکراسی غربی است !)
"تبعیض مثبت"در واقع نام دیگری برای سیستم کاست است که طبقه اشراف را از طبقه فقرا جدا می کند. با وجود این سیستم کاست "تبعیض مثبت" از شدت بسیار کمتری نسبت به سیستم کاست مدل قدیمی برخوردار است.
(آریائیها، بعد از ورود به ایران نیز سیستم کاست را که شامل: طبقه اشراف و جنگجویان، طبقه موبدان زرتشتی و طبقه صنعتگر و کشاورز که از تمام حقوق طبقات اشراف و موبدان محروم بودند ایجاد کردند و این سیستم ضد بشری باعث شد تا بعد از حمله اعراب، ایرانیان که جانشان از دست تبعیض طبقاتی به لبشان رسیده بود با کمال میل به دین اسلام بگروند هرچند که به نوشته سایت فارسی یهودیان ایرانی: ... پس از آنکه ایران توسط مسلمانان فتح شد؛ یهودیان، مسیحیان و زرتشتیان ایران عنوان ذمّی گرفتند و با آنان به عنوان شهروندان درجه دوم جامعه اسلامی رفتار می شد.رفتار با این ادیان بسیار بدتر از پیش از اسلام بود. کافران ذمّی اجازه داشتند تا بر دین خود بمانند، آداب دینی خود را برپا دارند ولی از سوی دیگر مجبور بودند علاوه بر خراج، جزیه نیز به فاتحان عرب بپردازند. همچنین آنان مجبور بودند یک سری از قوانین و آداب خاص را بپذیرند؛ مانند اینکه حق حمل سلاح نداشتند، در بعضی اوقات اجازه سوارکاری از آنان گرفته می شد و در دادگاه ها، هنگامی که یکی از طرفین مسلمان بود، اجازه شهادت دادن نداشتند. در بسیاری از این دورانها، آنان مجبور بودند تا لباسهای متمایزی از مسلمانان بپوشند. اگرچه در بعضی زمانها این قوانین و محدودیتها تا حدی نادیده گرفته می شدند ولی این شرایط ناعادلانه تا زمان فتح ابران به دست مغولها باقی بود...)
دوشنبه، 2010/11/15
( مقدمه: یکی از ضد بشری ترین روابط تاریخ بشر که حتا از سیستم آپارتهاید در کشور آفریقای جنوبی نیز شنیعتر است سیستم کاست در کشور هند است و علیرغم اینکه دولت هند رسمأ وجود کاست را ممنوع کرده است اما این عادت و سنت شنیع هنوز در میان مردم هند ادامه دارد و البته در بقیه جهان سرمایه داری خارج از کشور هند و از جمله در بین مردم ایران و از جمله احزاب مارکسیست و غیر مارکسیست نیز نوعی از این کاست سیاسی- طبقاتی وجود دارد و انسانها بر اساس موقعیت شغلی، میزان درآمد و یا نفوذ سیاسی و اجتماعی در بین خود تقسیمبندی ها و هرم اجتماعی ایجاد می کنند و بر علیه همدیگر تبعیض قائل می شوند و حتا در دمکراسی های غربی نیز کسانی که خود را از نردبان ترقی اجتماعی بالا می کشند خود را از دیگران برتر و بهتر می دانند و خود را از دیگران تفکیک می کنند و این وضعیت در میان مردم کشورهای آسیایی و آفریقایی بمراتب شدیدتر است. تفکیک شغلی و ایجاد محله های مرفه نشین و فقیر نشین نموداری از این وضعیت است. متن زیر خلاصه مطلبی از اینترنت در مورد سیستم کاست در کشور هند است.)
از آغاز و همیشه سیستم کاست (سیستم تبعیض طبقاتی، نژادی، اجتماعی) که هندیها به آن وراناتس و جاتس می گویند جزئی از جامعه هند بوده است. چگونه شد که جانعه هند مردم خودش را عذاب داد؟ یکی از طرق صدمه زدن کشور هند به مردم خودش آسیب رساندن سیستم وراناس و جاتس به استعدادها و توانائی های مردم است که باید به جای آسیب رساندن تشویق و حمایت می شدند. بر اساس سیستم کاست، مردم هند در جاتس بدنیا می آیند که جوامع مشخصی در درون وراناس هستند که با انتظارات و توانائی ها و محدودیتهایی توأم می باشد. توانائی ها در اختیار قشر بالائی وراناس و محدودیت ها به بخش پائینی وراناس تحمیل مشود. بعضی از این محدودیتها شامل موارد زیر می شوند: رژیم غذائی مشخص و محدود، با چه کسانی حق ازدواج دارند، چه شغلی می توانند داشته باشند، در میان چه گروهی از مردم می توانند زندگی کنند، با چه کسی می توانند غذا بخورند... و بدینترتیب کسانی که در یک جاتس یا وراناتس پست بدنیا می آیند هیچگاه حق ترقی ندارند.
قبل از ایجاد سیستم کاست، مردم هند به چهار گروه اجتماعی عمده شامل: نگریتو، مونگولوید، آوسترولوید و دراویدیان تقسیم شده بودند و بزرگترین این گروهها دراویدیان بودند. سیستم کاست ، شامل وارناس و جاتس در هند حدود 1500 سال قبل از تولد مسیح با ورود آریائیها به هند آغاز شد. آریائیها که از جنوب اروپا و آسیا امده بودند در مقایسه با بومیان هندی دارای پوست روشنتری بودند. آریائیها، برای فرهنگ و مذهب بومیان هندی نه تنها هیچ ارزشی قائل نبودند بلکه تمام چیزهای مسیرشان را تسخیر می کردند. آنان برای تضمین تسلط خود بر بومیان هندی، سیستم کاست را ایجاد کردند. طبقه ارشد، کشاتریا یا جنگجویان نام داشتند. طبقه دوم، برهمانس، یا رهبران مذهبی بودند و گروه سوم شامل کشاورزان و نجارها می شد که وایسیا نام داشتند.( این سیستم دقیقأ شبیه همان سیستمی است که در دوران ساسانیان در ایران حاکم بود!) به مرور زمان طبقات بیشتری اضافه شدند برای مثال، سودرا، طبقه جدیدی بود که شامل بومیان تیره پوست و فرزندان آن دسته از آریائیهایی می شد که با بومیان تیره پوست هندی ازدواج کرده بودند. بدینترتیب تعداد زیادی از مردم بیرون طبقات اشراف قرار گرفتند و به آنان نجس گفته شد. نجس ها، افرادی کثیف و غیر قابل آموزش تلقی می شدند که فقط لیاقت مشاغل پست مانند تعمیرات و تمیز کردن توالت را داشتند. با گذشت زمان سیستم کاست هر چه بیشتر برای مردم بومی هند سختگیرانه تر و خفه کننده تر می شد. زن و مردان فقط مجاز بودند تا با افراد ی از درون جات خودشان ازدواج کنند و قوانین دیگری که حتا شامل نوع غذا نیز می شد تحمیل شدند. براهمانس و وایسیاس، منحصرأ میوه، شیر، عسل، سبزیجات می خوردند که مظهر، دانایی، صداقت، خوبی، هوش و دیگر ویژگی های مثبت بودند ، در حالیکه سودراس باید گوشت می خوردند که مظهر، کندذهنی، حماقت و دیگر خصوصیات منفی تلقی می شد. با مرور زمان فشار بر سودراس چنان زیاد شد که فقط هفت درصد از کل مردم هند دارای آب تصفیه شده و قابل نوشیدن بودند و طبقات بالایی حاضر نبودند تا با طبقه پائینی حتا در رستوران ها غذا بخورند ( من در یک فیلم مستند دیدم که در رستورانهای هندی دو نوع لیوان برای مشتریان وجود دارد، لیوان شیشه ای برای اشراف و لیوان پلاستیکی برای نجس ها. طبقات پائینی حتا از نعمت آموزش و پرورش و آزادی بیان محروم بودند. مهاتما گاندی که خودش جزو طبقات اشرافی بود اما برخلاف شأن طبقاتی خود، توالت نیز تمیز می کرد و به دفاع از حق طبقات محروم پرداخت و در نتیجه تلاشهای او و یک فشار بین المللی، کاست نجس دالیت سرانجام توانست یک نماینده به مجلس کنگره هند بفرستد و وقتی که یک نماینده نجس ها در کنکره در سال 1956 به مذهب بودیسم گروید، این عمل باعث گرویدن انبوه جمعیت نجس ها از هندوئیسم به بودیسم شد.
حدود پنجاه سال بعد، یک واقعه دیگری باعث گرویدن انبوه طبقه پائین جامعه هندو موسوم به نجس ها به مذهب دیگری شد. در این واقعه یک مرد از طبقه نجس ها که تحصیل کرده بود، به خود جرأت داد تا به تماشای یک فستیوال برود که در آن مردان طبقه اشراف شرکت کرده بودند ولی بزودی این فرد "نجس" به قتل رسانده شد ولی وقتی که خانواده فرد مقتول تلاش کردند تا وقوع این قتل را به پلیس گذارش بدهند پلیس حاضر به رسیدگی به این موضوع نشد زیرا شاکی ها نجس و قابل تماس نبودند. سرانجام پلیس مجبور به رسیدگی به این موضوع شد و یک فرد متهم دستگیر شد اما خانواده فرد مقتول از این روند ناراضی بودند و از اینکه همیشه با آنان بدرفتاری میشد خسته شدند و سرانجام تصمیم گرفتند تا مذهب بودیسم را ترک کنند و به مذهیب دیگری بگروند.
در تاریخ چهار نوامبر 2001 مردم موسوم به نجس ها، یک گردهمایی ترتیب دادند تا به صورت گروهی به مذهب دیگری بگروند. هدف آنان این بود تا تمام صد و هشتاد میلیون نفر افراد عضو طبقه موسوم به "نجس ها" در این گردهمایی و تغییر مدهب شرکت کنند اما دولت هند و پلیس تمام راههای منتهی به محل گردهمایی را با ایجاد موانع مسدود کردند تا مانع شرکت مردم موسوم به "نجس ها" در این مراسم بشوند و به علت وجود موانع ایجاد شده تنها صد هزار نفر موفق شدند تا در این مراسم شرکت کنند. دو مذهب اصلی جذاب مسیحیت و بودیسم بودند و دو سوم از افراد حاضر در این مراسم به بودیسم گرویدند و در مناطق روستایی هند هنوز هستند کسانی که سیستم کاست را حفظ کرده اند تا صدها خدای هندو را خشنود نگاه بدارند!
باوجود اینکه سیستم کاست غیر قانونی اعلام شده است، دولت هند نام دیگری را برای آن برگزیده است و آن را "تبعیض مثبت" می نامد( در کشورهای غربی نیز که تبعیض بر علیه مهاجران خارجی عمومیت دارد دولتهای غربی با کمال تعجب همین اصلاح "تبعیض مثبت" را برای به اصطلاح رفع تبعیض بر علیه خارجیها بکار می برند و این تشابه بسیار گویا و جالب است و دقیقأ بیانگر وجود سیستم کاست طبقاتی و نژادی در جوامع دمکراسی غربی است !)
"تبعیض مثبت"در واقع نام دیگری برای سیستم کاست است که طبقه اشراف را از طبقه فقرا جدا می کند. با وجود این سیستم کاست "تبعیض مثبت" از شدت بسیار کمتری نسبت به سیستم کاست مدل قدیمی برخوردار است.
(آریائیها، بعد از ورود به ایران نیز سیستم کاست را که شامل: طبقه اشراف و جنگجویان، طبقه موبدان زرتشتی و طبقه صنعتگر و کشاورز که از تمام حقوق طبقات اشراف و موبدان محروم بودند ایجاد کردند و این سیستم ضد بشری باعث شد تا بعد از حمله اعراب، ایرانیان که جانشان از دست تبعیض طبقاتی به لبشان رسیده بود با کمال میل به دین اسلام بگروند هرچند که به نوشته سایت فارسی یهودیان ایرانی: ... پس از آنکه ایران توسط مسلمانان فتح شد؛ یهودیان، مسیحیان و زرتشتیان ایران عنوان ذمّی گرفتند و با آنان به عنوان شهروندان درجه دوم جامعه اسلامی رفتار می شد.رفتار با این ادیان بسیار بدتر از پیش از اسلام بود. کافران ذمّی اجازه داشتند تا بر دین خود بمانند، آداب دینی خود را برپا دارند ولی از سوی دیگر مجبور بودند علاوه بر خراج، جزیه نیز به فاتحان عرب بپردازند. همچنین آنان مجبور بودند یک سری از قوانین و آداب خاص را بپذیرند؛ مانند اینکه حق حمل سلاح نداشتند، در بعضی اوقات اجازه سوارکاری از آنان گرفته می شد و در دادگاه ها، هنگامی که یکی از طرفین مسلمان بود، اجازه شهادت دادن نداشتند. در بسیاری از این دورانها، آنان مجبور بودند تا لباسهای متمایزی از مسلمانان بپوشند. اگرچه در بعضی زمانها این قوانین و محدودیتها تا حدی نادیده گرفته می شدند ولی این شرایط ناعادلانه تا زمان فتح ابران به دست مغولها باقی بود...)
خانواده مادرسالار و بدون پدر در بین مردم موسو در کشور چین
نادر احمدی
سه شنبه، 2010/11/09
قوم "موسو" در ایالت "یونان" در کشور چین رابطه بین زن و مرد و خانواد ه را برخلاف بقیه کشور چین و برخلاف تمام دیگر مردم جهان طور دیگری سازماندهی کرده اند که می تواند حتا از نظر زنان به اصطلاح بی دین و مارکسیست نیز نوعی از فحشاء تلقی شود و قابل قبول نباشد! در بین مردم "موسو" خانواده فقط متشکل از مادر و فرزند است و پدر، وجود ندارد! در بین مردم "موسو" زنان به معنی واقعی کلمه مستقل و مسئول تعیین نوع زندگی خود هستند. در بین این مردم مردها فقط بنا به تقاضای زنان آنان را حامله می کنند و بعد از آن هیچ رابطه ای با زن مربوطه ندارند و بدین ترتیب، بچه ها پدران خود را نمی شناسند. چندی پیش وقتی که مشغول دیدن یک فیلم مستند از بی بی سی بودم هنگامی که مایکل پی لین در سفر خود به چین و تبت به منطقه سکونت اهالی "موسو" در ایالت "یونان" وارد یک منطقه بسیار زیبا در اطراف دریاچه لوگو شد و با خانم "نامو" که یک دختر زیبا از اهالی موسو بود ملاقات کرد چیزهایی را شنیدم که برایم باور کردنی نبود. خانم "نامو" که یک دختر سرشناس و مرفه بود و مرتبأ می خندید از دوران کودکی به عنوان خواننده و رقاص به پکن رفته بود و مدتی را در آمریکا و سویس نیز زندگی کرده بود با گشاده رویی و ذوق زده به عنوان راهنما و میزبان تیم بی بی سی آنان را به خانه خود برد و در مورد قوم خودش چنین توضیح داد: در بین مردم موسو نوعی از ازدواج رایج است که به زبان انگلیسی به آن " واکینگ مریج" می گویند و بر اساس آن وقتی که یک زن از مردی خوشش می آید دست او را می گیرد و به آرامی کف دست او را می خاراند و این عمل بدین معنی است که من از تو خوشم آمده است و می خواهم که از تو بچه دار بشوم و از آنجا که همه دختران قوم موسو وقتی که به سن بلوغ می رسند اطاق مستقلی را برای یک چنین روزی مهیا می کنند، دختر، مرد مورد دلخواه خود را شب به خانه نزد مادرش می برد و وقتی که شب مادرش رفت که بخوابد، دختر، مردش را به اطاق خودش می برد و آنان تا صبح با هم هستند و مرد، صبح خانه دختر را ترک می کند و شاید دیگر هرگز بر نگردد ( به گفته خانم نامو در این مورد در فرهنگ مردم موسو آهنگهای زیادی ساخته شده است و او با یک صدای بسیار لطیف قطعه کوتاهی را خواند). خانم نامو که مرتبأ می خندید کفت که مادران نحوه رفتار و آمیزش جنسی را به دخترانشان یاد می دهند و او می گفت که مادرش به او گفته است که امیزش جنسی برای پوست مفید است. وقتی که بچه متولد شد، برادر دختر به خواهرش در مورد نگهداری از بچه اش کمک می کند. آنطور که خانم نامو می گفت در بین مردم موسو بندرت تجاوز جنسی یا دعوای بین زن و مرد وجود دارد و مردم جامعه بشدت با همدیگر هماهنگ هستند. بدینترتیب در بین مردم "موسو" ازدواج، عقد، حلقه ازدواج و پدر به عنوان رئیس خانواده وجود ندارند و زنان مطلقأ ارباب خویش هستند. درضمن در سپتامبر امسال در کنگره ای که در کشور لوکزامبورگ با شرکت نمایندگانی از کشورهای: آمریکا، انگلیس، سوئیس، استرالیا، چین، فرانسه و حتا ترکیه (ایران غایب بود!!) در مورد "مادرسالاری" برگزار شد و یکی از مباحث این کنگره مربوط به زنان "موسو" بوده است.
آخرین جامعه مادرشاهی در چین
مردم "موسو" که بخشی از قوم بزرگتر "ناکسی" تلقی می شوند در ایالات "سیچوان" و "یونان" با جمعیتی بالغ بر پنجاه هزار نر در اطراف دریاچه "لوگو" زندگی می کنند. این مردم علاوه بر زبان موسو با زبان "ماندارین" که زبان رسمی چین است نیز صحبت می کنند. مردم موسو پیرو دو مذهب هستند، یکی مذهب "دابا" که هزاران سال است مذهب رسمی آنان است و شامل پرستش نیاکان و "خدای مادر" است و آنان تنها قومی هستند که دارای خدای نگهبان مادر هستند و در سالهای اخیر مذهب بودایی از کشور تبت نیز در بین بخش بزرگی از مردم موسو پذیرفته شده است. قوم موسو تنها قوم با نظام مادرشاهی در کشور چین هستند و حتا ممکن است که در مواردی بچه ها ندانند که پدر آنان کیست و هر خانواده از طریق مادر هویت خود را مشخص می کند و وقتی که یک فامیلی دارای یک زن سرپرست نیستند تا نفش رهبری خانواده را بعهده بگیرد ممکن است که انان زن دیگری را از خانواده دیگری به عنوان سرپرست عضوگیری کنند. اگرچه زنان موسو در زنگی از آزادی کامل برخوردارند اما بندرت پیش امده است که یک زن همزمان با چند مرد ارتباط جنسی داشته باشد و هیچگاه مردان با زنانی که با آنان ارتباط دارند زندگی نمی کنند. ( ژان پل سارتر فیلسوف اگزیستانسیالیست فرانسوی و خانم سیمون دو بوار نیز یک چنین رابطه ای داشته اند). وقتی که یک دختر موسو به سن بلوغ می رسد طی مراسم ویژه ای این تحول برگزار می شود و او از آن به بعد دارای یک اطاق مستقل می شود که به اصطلاح ما به آن اطاق زفاف می توان گفت. بر اساس تشخیص خودش وقتی که یک دختر از یک مرد خوشش آمد او را به اطاق خودش می برد تا از او بچه دار شود اما صبح باید مرد خانه دختر را ترک کند و هیچگاه با او زندگی نمی کند و هیچ ازدواجی در کار نیست. گفته می شود که هنوز نود درصد زنان موسو اینطور زندگی می کنند و نقش زن فقط به خانه داری محدود نیست و آنان در مشاغل دیگر نیز فعال هستند و نگهداری از بچه ها و دیگر امور خانواده یک مسئولیت عمومی در خانواده مادرسالار است. بدون شک رابطه زن و مرد و خانواده مادرشاهی در بین مردم موسو ناشی از ضرورتها و شرایط ویژه آن منطقه است اما آنچه که مهم است این است که حتا در عصر کنونی جوامعی با وسعت پنجاه هزار نفر هنوز تحت نفوذ پدرسالاری در نیامده اند و آنطور که مارکسیستها و فمینیستها تبلیغ می کنند می توان بجای سیاسی کردن مسئله زن و برانگیختن تنفر زن از مرد، یک راه حل واقعی ارائه داد که زن و مرد در صلح و صفا با هم زندگی کنند و این راه حل لزومأ کپی برداری از قوم موسو نیست. اما من فکر می کنم که مارکسیستها و فمینیستها نمی توانند و نمی خواهند نه تنها مشکل زنان بلکه هیچ مشکل دیگری حل شود زیرا آنان با دامن زدن به این مشکلات تغذیه می کنند و هدف اصلی آنان کسب قدرت سیاسی است و نه حل مشکلات مردم! تشکیلات و دولتهای مارکسیستی که عمومأ توسط مردها کنترل می شوند هیچگاه پا را از شعار دادن و وعده سرخرمن دادن فراتر نمی گذارند و در مورد رهایی زنان، انان هیچگاه قادر نخواهند بود تا بر حسودی جنسی غلبه کنند و زنان خود را از اسارت خود آزاد کنند و زنان مارکسیست نیز محافظه کارتر از آن هستند تا از اتهام خوردن نهراسند و بتوانند سرنوشت خود را بدست بگیرند. در شرایطی که مارکسیستها حتا جرأت و شهامت صحبت کردن در مورد مسائل جنسی را ندارند و خود را چهار دست و پا به گذشته آویزان کرده اند اما سرمایه داری در حال بپا کردن یک انقلاب جنسی است و در حال از هم فروپاشیدن نظام خانواده است. بدون شک سرمایه داری از مارکسیسم انقلابی تر است و نظام سرمایه داری دولتی مارکسیستی، در هیچ عرصه ای حتا یک ارزش جدید را ارائه نکرده است و هیچ تغییری ایجاد نکرده است. بطور مثال کشور چین که تحت اسارت مائوئیستها است در حالیکه در زیر دماغ دولت مائوئیستی و در یکی از استانهایش، حتا رادیکالتر از وعده مارکسیستها یعنی در بین مردم موسو زنان از آزادی و حق تعیین سرنوشت، برخوردارند اما مائوئیستها همان نظام پدرشاهی را در تمام چین اعمال و تداوم می بخشند!!
سه شنبه، 2010/11/09
قوم "موسو" در ایالت "یونان" در کشور چین رابطه بین زن و مرد و خانواد ه را برخلاف بقیه کشور چین و برخلاف تمام دیگر مردم جهان طور دیگری سازماندهی کرده اند که می تواند حتا از نظر زنان به اصطلاح بی دین و مارکسیست نیز نوعی از فحشاء تلقی شود و قابل قبول نباشد! در بین مردم "موسو" خانواده فقط متشکل از مادر و فرزند است و پدر، وجود ندارد! در بین مردم "موسو" زنان به معنی واقعی کلمه مستقل و مسئول تعیین نوع زندگی خود هستند. در بین این مردم مردها فقط بنا به تقاضای زنان آنان را حامله می کنند و بعد از آن هیچ رابطه ای با زن مربوطه ندارند و بدین ترتیب، بچه ها پدران خود را نمی شناسند. چندی پیش وقتی که مشغول دیدن یک فیلم مستند از بی بی سی بودم هنگامی که مایکل پی لین در سفر خود به چین و تبت به منطقه سکونت اهالی "موسو" در ایالت "یونان" وارد یک منطقه بسیار زیبا در اطراف دریاچه لوگو شد و با خانم "نامو" که یک دختر زیبا از اهالی موسو بود ملاقات کرد چیزهایی را شنیدم که برایم باور کردنی نبود. خانم "نامو" که یک دختر سرشناس و مرفه بود و مرتبأ می خندید از دوران کودکی به عنوان خواننده و رقاص به پکن رفته بود و مدتی را در آمریکا و سویس نیز زندگی کرده بود با گشاده رویی و ذوق زده به عنوان راهنما و میزبان تیم بی بی سی آنان را به خانه خود برد و در مورد قوم خودش چنین توضیح داد: در بین مردم موسو نوعی از ازدواج رایج است که به زبان انگلیسی به آن " واکینگ مریج" می گویند و بر اساس آن وقتی که یک زن از مردی خوشش می آید دست او را می گیرد و به آرامی کف دست او را می خاراند و این عمل بدین معنی است که من از تو خوشم آمده است و می خواهم که از تو بچه دار بشوم و از آنجا که همه دختران قوم موسو وقتی که به سن بلوغ می رسند اطاق مستقلی را برای یک چنین روزی مهیا می کنند، دختر، مرد مورد دلخواه خود را شب به خانه نزد مادرش می برد و وقتی که شب مادرش رفت که بخوابد، دختر، مردش را به اطاق خودش می برد و آنان تا صبح با هم هستند و مرد، صبح خانه دختر را ترک می کند و شاید دیگر هرگز بر نگردد ( به گفته خانم نامو در این مورد در فرهنگ مردم موسو آهنگهای زیادی ساخته شده است و او با یک صدای بسیار لطیف قطعه کوتاهی را خواند). خانم نامو که مرتبأ می خندید کفت که مادران نحوه رفتار و آمیزش جنسی را به دخترانشان یاد می دهند و او می گفت که مادرش به او گفته است که امیزش جنسی برای پوست مفید است. وقتی که بچه متولد شد، برادر دختر به خواهرش در مورد نگهداری از بچه اش کمک می کند. آنطور که خانم نامو می گفت در بین مردم موسو بندرت تجاوز جنسی یا دعوای بین زن و مرد وجود دارد و مردم جامعه بشدت با همدیگر هماهنگ هستند. بدینترتیب در بین مردم "موسو" ازدواج، عقد، حلقه ازدواج و پدر به عنوان رئیس خانواده وجود ندارند و زنان مطلقأ ارباب خویش هستند. درضمن در سپتامبر امسال در کنگره ای که در کشور لوکزامبورگ با شرکت نمایندگانی از کشورهای: آمریکا، انگلیس، سوئیس، استرالیا، چین، فرانسه و حتا ترکیه (ایران غایب بود!!) در مورد "مادرسالاری" برگزار شد و یکی از مباحث این کنگره مربوط به زنان "موسو" بوده است.
آخرین جامعه مادرشاهی در چین
مردم "موسو" که بخشی از قوم بزرگتر "ناکسی" تلقی می شوند در ایالات "سیچوان" و "یونان" با جمعیتی بالغ بر پنجاه هزار نر در اطراف دریاچه "لوگو" زندگی می کنند. این مردم علاوه بر زبان موسو با زبان "ماندارین" که زبان رسمی چین است نیز صحبت می کنند. مردم موسو پیرو دو مذهب هستند، یکی مذهب "دابا" که هزاران سال است مذهب رسمی آنان است و شامل پرستش نیاکان و "خدای مادر" است و آنان تنها قومی هستند که دارای خدای نگهبان مادر هستند و در سالهای اخیر مذهب بودایی از کشور تبت نیز در بین بخش بزرگی از مردم موسو پذیرفته شده است. قوم موسو تنها قوم با نظام مادرشاهی در کشور چین هستند و حتا ممکن است که در مواردی بچه ها ندانند که پدر آنان کیست و هر خانواده از طریق مادر هویت خود را مشخص می کند و وقتی که یک فامیلی دارای یک زن سرپرست نیستند تا نفش رهبری خانواده را بعهده بگیرد ممکن است که انان زن دیگری را از خانواده دیگری به عنوان سرپرست عضوگیری کنند. اگرچه زنان موسو در زنگی از آزادی کامل برخوردارند اما بندرت پیش امده است که یک زن همزمان با چند مرد ارتباط جنسی داشته باشد و هیچگاه مردان با زنانی که با آنان ارتباط دارند زندگی نمی کنند. ( ژان پل سارتر فیلسوف اگزیستانسیالیست فرانسوی و خانم سیمون دو بوار نیز یک چنین رابطه ای داشته اند). وقتی که یک دختر موسو به سن بلوغ می رسد طی مراسم ویژه ای این تحول برگزار می شود و او از آن به بعد دارای یک اطاق مستقل می شود که به اصطلاح ما به آن اطاق زفاف می توان گفت. بر اساس تشخیص خودش وقتی که یک دختر از یک مرد خوشش آمد او را به اطاق خودش می برد تا از او بچه دار شود اما صبح باید مرد خانه دختر را ترک کند و هیچگاه با او زندگی نمی کند و هیچ ازدواجی در کار نیست. گفته می شود که هنوز نود درصد زنان موسو اینطور زندگی می کنند و نقش زن فقط به خانه داری محدود نیست و آنان در مشاغل دیگر نیز فعال هستند و نگهداری از بچه ها و دیگر امور خانواده یک مسئولیت عمومی در خانواده مادرسالار است. بدون شک رابطه زن و مرد و خانواده مادرشاهی در بین مردم موسو ناشی از ضرورتها و شرایط ویژه آن منطقه است اما آنچه که مهم است این است که حتا در عصر کنونی جوامعی با وسعت پنجاه هزار نفر هنوز تحت نفوذ پدرسالاری در نیامده اند و آنطور که مارکسیستها و فمینیستها تبلیغ می کنند می توان بجای سیاسی کردن مسئله زن و برانگیختن تنفر زن از مرد، یک راه حل واقعی ارائه داد که زن و مرد در صلح و صفا با هم زندگی کنند و این راه حل لزومأ کپی برداری از قوم موسو نیست. اما من فکر می کنم که مارکسیستها و فمینیستها نمی توانند و نمی خواهند نه تنها مشکل زنان بلکه هیچ مشکل دیگری حل شود زیرا آنان با دامن زدن به این مشکلات تغذیه می کنند و هدف اصلی آنان کسب قدرت سیاسی است و نه حل مشکلات مردم! تشکیلات و دولتهای مارکسیستی که عمومأ توسط مردها کنترل می شوند هیچگاه پا را از شعار دادن و وعده سرخرمن دادن فراتر نمی گذارند و در مورد رهایی زنان، انان هیچگاه قادر نخواهند بود تا بر حسودی جنسی غلبه کنند و زنان خود را از اسارت خود آزاد کنند و زنان مارکسیست نیز محافظه کارتر از آن هستند تا از اتهام خوردن نهراسند و بتوانند سرنوشت خود را بدست بگیرند. در شرایطی که مارکسیستها حتا جرأت و شهامت صحبت کردن در مورد مسائل جنسی را ندارند و خود را چهار دست و پا به گذشته آویزان کرده اند اما سرمایه داری در حال بپا کردن یک انقلاب جنسی است و در حال از هم فروپاشیدن نظام خانواده است. بدون شک سرمایه داری از مارکسیسم انقلابی تر است و نظام سرمایه داری دولتی مارکسیستی، در هیچ عرصه ای حتا یک ارزش جدید را ارائه نکرده است و هیچ تغییری ایجاد نکرده است. بطور مثال کشور چین که تحت اسارت مائوئیستها است در حالیکه در زیر دماغ دولت مائوئیستی و در یکی از استانهایش، حتا رادیکالتر از وعده مارکسیستها یعنی در بین مردم موسو زنان از آزادی و حق تعیین سرنوشت، برخوردارند اما مائوئیستها همان نظام پدرشاهی را در تمام چین اعمال و تداوم می بخشند!!
رزا لوکزامبورگ در باره انقلاب اکتبر سخن می گوید
نادر احمدی
رزا لوکزامبورگ این زن شجاع را همه میشناسند و احتیاجی به معرفی ندارد. کتاب او به نام انقلاب روس، که در سال 1918 در زندان نوشته بود و در سال 1922 منتشر شده بوده از چنان اهمیتی برخوردار است که لازم است برای شناخت انقلاب روسیه و علل شکست آن مورد توجه مجدد قرار گیرد . من در اینجا بخشهای مهم آن را در مورد مسائلی مثل حق تعیین سرنوشت ملل، تقسیم زمین، دیکتاتوری پرولتاریا و آزادی نامحدود و.... میآورم. گفته می شود که این کتاب رزا لوکزامبورگ، چون به مذاق بلشویکها خوش نمی آمده است، در شوروی سابق ممنوع بوده و هیچوقت منتشر نشده است !!!؟
.......تصرف زمینهای زراعی توسط دهقانان در رابطه با شعار کوتاه و ریشه ای لنین و دوستانش : ً بروید و زمینها را برای خود بردارید ً سرانجام به انتقال مغشوش و ناگهانی زمین های بزرگ زراعی می انجامد که به مالکیت خرده مالکی دهقانی منجر خواهد شد. آنچه که بوجود می آید، مالکبت اجتمایی نبوده بلکه مالکیت خصوصی جدیدی است که آنهم از طریق نابودی مالکیت بزرگ و تبدیل آن به مالکیت متوسط و خرد و تبدیل شرکتهای بزرگ تقریبأ پیشرفته به شرکتهای کوچک بدوی که از نقطه نظر فنی با ابزاری کار می کنند که به زمان فراعنه تعلق دارند، بوجود میآیند......لنین و رفقایش حساب کردند که هیچ وسیله بهتری برای وابسته کردن ملل بیگانه ای که در محدوده قلمرو امپراتوری روسیه بسر می برند تا آنها را به انقلاب روسیه وابسته کند وجود ندارد مگر به نام انقلاب و سوسیالیسم به این ملل آزادی نامحدودی در زمینه تعیین سرنوشت خود داده شود. این کار دارای مشابهت زیادی با سیاستی است که بلشویکها در برابر دهقانان روسیه پیاده کردند که برای رفع ولع آنها برای بدست آوردن زمین، شعار اشغال مستقیم اراضی اشراف را مطرح کردند تا انها را بزیر پرچم خود در آورند. اما متاسفانه سیاست آنها در هر دو مورد شکست خورد........بلشویکها بجای نص صریح سیاست طبقاتی انترناسیونالیستی که تا آن زمان از آن پیروی می کردند که خواهان تجمع متشکل نیروهای انقلابی در سراسر قلمرو امپراتوری روسیه بود و از تمامیت ارضی امپراتوری روسیه به مثابه سرزمین انقلاب با چنگ و دندان دفاع می کرد و تعلق همه جانبه و جدایی ناپذیر پرولتاریای کلیه کشورهایی را که در محدوده انقلاب روسیه قرار داشتند به مثابه بالاترین فرمان سیاسی در برابر کوششهای ویژه ملی گرایی قرار می داد، تُرهات ملی گرایانه ای چون ً حق تعیین سرنوشت ملل تا سر حد جدایی ً را با بوق و کرنا براه انداختند و در نتیجه به بورژوازی در کلیه کشورهای همجوار، بهانه درخشانی را که آنها در آرزویش بودند را دادند و این شعار را به پرچم کوششهای ضد انقلاب بدل ساختند. بلشویکها بجای آنکه پرولتاریا را در سرزمینهای همجوار از هر گونه عمل جدایی طلبانه بمثابه دام ناب بورژوازی بترسانند، برعکس با این شعارهای خود توده ها را در کلیه این کشورها گیج ساخته و آنها را اسیر عوامفریبیهای طبفات بورژوا گردانیدند......به مخالفین سوسیالیسم دولتی، یعنی به بلشویکها نیز باید گفت که با هجویات خود مبنی بر حق تعیین سرنوشت ملل، آب به آسیاب ضد انقلاب ریختند و به این ترتیب نه تنها ایدئولوژی خفه ساختن انقلاب روسیه را، بلکه حتی سرکوب ضد انقلابی برنامه ریزی شده را در تمامی جنگ جهانی ارائه دادند.......
......بلشویکها شوراها را به این دلیل آنکه دهقانان در آن اکثریت را داشتند ارتجاعی می نامیدند، اما هنگامی که این شوراها را بسوی خود کشیدند، شوراها را نمایندگان حقیفی خواست توده ها دانستند. اما این تغییر موضع در مورد شوراها تنها با صلح و مسئله ارضی در ارتباط بود. با اینحال مسئله مجلس قانونگذار و حق انتخابات به اینجا خاتمه نیافت: نه فقط مهمترین تضمینات دمکراتیک برای یک زندگی عمومی سالم و فعالیت سیاسی توده ها، بلکه آزادی مطبوعات، آزادی حق ایجاد سازمان و اجتماعات که بدون آن کلیه مخالفین حکومت شوروی به مرغان قابل شکار بدل می شدند نیز حدف گردیدند. این یک واقعیت آشکار و غیر قابل انکار است که بدون مطبوعات آزاد و سانسور نشده و بدون موجودیت بدون محدودیت سازمانها و اجتماعات، حاکمیت واقعی مردم غیر قابل تصور است.......
.....این وظیفهً تاریخی پرلتاریا است که هر گاه قدرت سیاسی را بدست آورد، بجای دمکراسی بورژوایی، دمکراسی سوسیالیستی را بنشاند و نه آنکه هر گونه دمکراسی را از میان بردارد.......آری دیکتاتوری ! اما این دیکتاتوری در نوع بکارگیری دمکراسی و نه در از بین بردن آن تشکیل می شود که بدون دخالت با انرژی و قاطع در حقوقی که در مناسبات اقتصادی جامعه سرمایه داری تحصیل شده اند، تحول سوسیالیستی نمی تواند متحقق گردد. اما این دیکتاتوری باید توسط طبقه کارگر و نه یک اقلیت کوچک و پیشتاز بجای طبقه کارگر اعمال شود. این بدان معناست که این دیکتاتوری باید در هر گام خویش محصول شرکت فعال توده ها بوده و باید تحت تأثیر بلاواسطهً آن و نیز کنترل همه جانبهً افکار عمومی قرار داشته و از آموزش سیاسی رشد یافته تودهً خلق پدید آید........
.....مسذله خطرناک آنجا آغاز میشود که آنها ( بلشویکها ) آنچه را که در نتیجه ضرورتها انجام داده اند به الگو بدل میسازند و تاکتیکهای خود را که محصول یک چنین شرایط شومی هستند؛ تئوریزه کرده و در کلیه اجزایش ثبت نموده و آنها را بمثابه نمو نه های تاکتیک سوسیالیستی به پرولتاریای جهانی ارائه داده و تقلید از آن را مطالبه میکنند....
عواقب محرومیت جنسی از دیدگاه ویلهلم رایش
منبع ترجمه: ویکیپدیا
ترجمه و تلخیص از: نادر احمدی
کتاب " روانشناسی فاشیسم توده ای" که در سال 1933 توسط "ویلهلم رایش" به زبان آلمانی نوشته و منتشر شده است، ضمن توضیح چگونگی روی کار آمدن فاشیسم در آلمان، عقده های جنسی را یکی از عوامل بروز فاشیسم معرفی می کند.ویلهلم رایش، متولد گالیسیا در امپراتوری سابق اتریش- مجارستان به عنوان روانشناس در شهر وین مشغول به کار بود و در سال 1928 به حزب سوسیال- دمکراتیک اتریش به نام "س.پ.او" پیوست. او در سال 1930 ضمن انتقال مطب روانشناسی خود به برلین وارد حزب کمونیست آلمان به نام "ک.پ.د" شد. ویلهلم رایش در کتاب " روانشناسی فاشیسم توده ای" همانطور که نازیسم آلمانی را مورد انتقاد قرار داده است، حکومت شوروی سابق را نیز مورد انتقاد قرار داده است و به همین دلیل حزب "ک.پ.د" ویلهلم رایش را از آن حزب اخراج کرد. سؤآل مهمی که در کتاب " روانشناسی فاشیسم توده ای" مطرح می شود این است که چرا توده های مردم آلمان حامی نازیها شدند در حالیکه کاملأ واضح بود که نازیها دشمنان منافع آنان بودند؟ رایش در کتاب خود ضمن تجزیه و تحلیل بنیادهای اقتصادی و ایدئولژیکی آلمان در سالهای 1928-1933 او کمونیسم را " فاشیسم سرخ" می نامد و کمونیستها را دارای ماهیتی مشابه نازیها معرفی می کند ( ویلهلم رایش ضد کمونیست نبوده است و منظور او از کمونیسم در اینجا شوروی سابق و هواداران آن است. تمام کتاب های ویلهلم رایش در آلمان نازی ممنوع بوده است- مترجم) و به همین دلیل بود که او را از حزب "ک.پ.د" اخراج کردند. به نظر ویلهلم رایش دلیل اصلی بروز نازیسم در آلمان، محرومیت های جنسی در بین طبقه کارگر و توده های مردم آلمان بوده است. او می گوید که توده های کارگر در دوران کودکی از اولیاء خود دستور می گیرند تا نیازهای جنسی خود را سرکوب کنند که در نتیجه این سرکوب جنسی در دوران بزرگسالی عواقب ناگواری را ببار می آورد. ترس از سکس به عنوان بخشی از شخصیت جامعه، موجب رفتارهای نامتعارف می شود و ترس جامعه از سکس منجر به ترس جامعه از طغیان می شود. رایش در ادامه می نویسد: سرکوب تمایلات جنسی طبیعی در کودکان ، بخصوص در مورد تمایلات جنسی اندام تناسلی خود ، باعث می شود کودک مضطرب ، خجالتی ، حرف شنو ، مطیع اقتدار ، خوب و خاضع در برابر نیروهای اقتدارگرا ؛ ببار آید. سرکوب تمایلات جنسی طبیعی در کودکان باعث فلج شدن نیروهای طغیانگر می شود زیرا این موضوع باعث نگرانی و شرمندگی می شود. بطور خلاصه هدف از سرکوب جنسی، پرورش انسانهایی است که علیرغم تمام وضعیت اسفباری که دارند، مطیع نظم حاکم باشند و خود را با آن منطبق کنند. در مرحله اول کودک باید نظم دیکتاتوری حاکم بر خانواده به مثابه یک دولت کوچک را مطیع شود و این انطباق او را برای تطبیق و پذیرش مناسبات دیکتاتوری حاکم بر جامعه آماده می سازد. شکل گیری ساختار اقتدارگرا در جامعه از طریق تلفیق و ترویج سرکوب جنسی و ممنوعیت های جنسی اعمال می شود. رایش می نویسد که علامت صلیب شکسته (سواستیکا) سمبل تصورات کودک از رابطه جنسی پدر و مادرش است و توضیح می دهد که چگونه نازی ها ضمیر ناخودآگاه توده ها را دست کاری می کرده اند. یک خانواده سرکوبگر، یک مذهب آسیب رسان، یک سیستم آموزشی سادیستی، تروریسم حزبی و خشونت های اقتصادی که از طریق روان و رفتار افراد تأثیر خود را برجای می گذارند، خاطرات ناگوار، نیازهای جنسی و مانند آنها، عواملی بودند تا حزب نازی از طریق تمایلات ایدئولژیک و پراتیک، از تمامی این خصوصیات در جهت پیشبرد منافع خود بهره ببرد. برای ویلهلم رایش، مبارزه با فاشیسم به مفهوم مطالعه علمی آن از طریق روانشناسی بود تا بتوان عوامل رفتارهای ناهنجار اجتماعی و راه خلاصی از تقدسگرایی را و همچنین شرایط ایجاد یک رفتار سیاسی بر اساس احترام عمیق برای زندگی انسانها و تشویق یک راه حل برای هدایت و ارضاء نیازهای جنسی آنها را درک کرد.ویلهلم رایش، مدافع آن نوع "دمکراسی مردمی" بود که یک نوع سیستم خودمدیریتی است که ضامن آزادی و استقلال افراد و خود مسئولیت پذیری باشد.بعد از آنکه ویلهلم رایش کتاب "روانشناسی فاشیسم توده ای" را منتشر کرد او را از "حزب کمونیست آلمان" بیرون انداختند و وقتی که نازیها در آلمان قدرت را در دست گرفتند آنها نیز این کتاب را ممنوع اعلام کردند. او احساس کرد که جانش در خطر است و به عنوان یک توریست اسکی به اتریش رفت. به دلیل نظرات رادیکال سیاسی اش، ویلهلم رایش در سال 1934 از کنگره بین المللی روانشناسان اخراج شد و او در فصل پنج کتاب خود "خانواده" را اولین عامل بروز فاشیسم معرفی می کند. از نقطه نظر تحولات اجتماعی، نمی توان "خانواده" را تنها مبنای ایجاد دولت دیکتاتور دانست بلکه یکی از سنگ بناهای بسیار مهم و هسته مرکزی و مهمترین محل تولد آن و تولید شخصیت محافظه کار است. نزاع برای بقا که سیستم های دیکتاتوری موجب آن هستند، "خانواده" را به مهمترین سازمان اجتماعی حفظ دولت دیکتاتورتبدیل می کند و یافته های "انگلس" و "مورگان" هنوز در این مورد صادق هستند. مایکل فوکالت نیز در سال 1961 در کتاب خودش به نام "تاریخ دیوانگی" ضمن تأیید تحلیل های ویلهلم رایش، زندگی در مراکز روانشناسی را سمبل واکنش یک جامعه دیکتاتور ارزیابی می کند. در ابتدا او از "دادگاه خانواده در سال 1970" به عنوان هسته اولیه توجیه بی عدالتی صحبت می کند و آنگاه از "زوج دیوانه- دکتر" حرف می زند که او آن را علت العلل تمام نابسامانی ها می داند.
ترجمه و تلخیص از: نادر احمدی
کتاب " روانشناسی فاشیسم توده ای" که در سال 1933 توسط "ویلهلم رایش" به زبان آلمانی نوشته و منتشر شده است، ضمن توضیح چگونگی روی کار آمدن فاشیسم در آلمان، عقده های جنسی را یکی از عوامل بروز فاشیسم معرفی می کند.ویلهلم رایش، متولد گالیسیا در امپراتوری سابق اتریش- مجارستان به عنوان روانشناس در شهر وین مشغول به کار بود و در سال 1928 به حزب سوسیال- دمکراتیک اتریش به نام "س.پ.او" پیوست. او در سال 1930 ضمن انتقال مطب روانشناسی خود به برلین وارد حزب کمونیست آلمان به نام "ک.پ.د" شد. ویلهلم رایش در کتاب " روانشناسی فاشیسم توده ای" همانطور که نازیسم آلمانی را مورد انتقاد قرار داده است، حکومت شوروی سابق را نیز مورد انتقاد قرار داده است و به همین دلیل حزب "ک.پ.د" ویلهلم رایش را از آن حزب اخراج کرد. سؤآل مهمی که در کتاب " روانشناسی فاشیسم توده ای" مطرح می شود این است که چرا توده های مردم آلمان حامی نازیها شدند در حالیکه کاملأ واضح بود که نازیها دشمنان منافع آنان بودند؟ رایش در کتاب خود ضمن تجزیه و تحلیل بنیادهای اقتصادی و ایدئولژیکی آلمان در سالهای 1928-1933 او کمونیسم را " فاشیسم سرخ" می نامد و کمونیستها را دارای ماهیتی مشابه نازیها معرفی می کند ( ویلهلم رایش ضد کمونیست نبوده است و منظور او از کمونیسم در اینجا شوروی سابق و هواداران آن است. تمام کتاب های ویلهلم رایش در آلمان نازی ممنوع بوده است- مترجم) و به همین دلیل بود که او را از حزب "ک.پ.د" اخراج کردند. به نظر ویلهلم رایش دلیل اصلی بروز نازیسم در آلمان، محرومیت های جنسی در بین طبقه کارگر و توده های مردم آلمان بوده است. او می گوید که توده های کارگر در دوران کودکی از اولیاء خود دستور می گیرند تا نیازهای جنسی خود را سرکوب کنند که در نتیجه این سرکوب جنسی در دوران بزرگسالی عواقب ناگواری را ببار می آورد. ترس از سکس به عنوان بخشی از شخصیت جامعه، موجب رفتارهای نامتعارف می شود و ترس جامعه از سکس منجر به ترس جامعه از طغیان می شود. رایش در ادامه می نویسد: سرکوب تمایلات جنسی طبیعی در کودکان ، بخصوص در مورد تمایلات جنسی اندام تناسلی خود ، باعث می شود کودک مضطرب ، خجالتی ، حرف شنو ، مطیع اقتدار ، خوب و خاضع در برابر نیروهای اقتدارگرا ؛ ببار آید. سرکوب تمایلات جنسی طبیعی در کودکان باعث فلج شدن نیروهای طغیانگر می شود زیرا این موضوع باعث نگرانی و شرمندگی می شود. بطور خلاصه هدف از سرکوب جنسی، پرورش انسانهایی است که علیرغم تمام وضعیت اسفباری که دارند، مطیع نظم حاکم باشند و خود را با آن منطبق کنند. در مرحله اول کودک باید نظم دیکتاتوری حاکم بر خانواده به مثابه یک دولت کوچک را مطیع شود و این انطباق او را برای تطبیق و پذیرش مناسبات دیکتاتوری حاکم بر جامعه آماده می سازد. شکل گیری ساختار اقتدارگرا در جامعه از طریق تلفیق و ترویج سرکوب جنسی و ممنوعیت های جنسی اعمال می شود. رایش می نویسد که علامت صلیب شکسته (سواستیکا) سمبل تصورات کودک از رابطه جنسی پدر و مادرش است و توضیح می دهد که چگونه نازی ها ضمیر ناخودآگاه توده ها را دست کاری می کرده اند. یک خانواده سرکوبگر، یک مذهب آسیب رسان، یک سیستم آموزشی سادیستی، تروریسم حزبی و خشونت های اقتصادی که از طریق روان و رفتار افراد تأثیر خود را برجای می گذارند، خاطرات ناگوار، نیازهای جنسی و مانند آنها، عواملی بودند تا حزب نازی از طریق تمایلات ایدئولژیک و پراتیک، از تمامی این خصوصیات در جهت پیشبرد منافع خود بهره ببرد. برای ویلهلم رایش، مبارزه با فاشیسم به مفهوم مطالعه علمی آن از طریق روانشناسی بود تا بتوان عوامل رفتارهای ناهنجار اجتماعی و راه خلاصی از تقدسگرایی را و همچنین شرایط ایجاد یک رفتار سیاسی بر اساس احترام عمیق برای زندگی انسانها و تشویق یک راه حل برای هدایت و ارضاء نیازهای جنسی آنها را درک کرد.ویلهلم رایش، مدافع آن نوع "دمکراسی مردمی" بود که یک نوع سیستم خودمدیریتی است که ضامن آزادی و استقلال افراد و خود مسئولیت پذیری باشد.بعد از آنکه ویلهلم رایش کتاب "روانشناسی فاشیسم توده ای" را منتشر کرد او را از "حزب کمونیست آلمان" بیرون انداختند و وقتی که نازیها در آلمان قدرت را در دست گرفتند آنها نیز این کتاب را ممنوع اعلام کردند. او احساس کرد که جانش در خطر است و به عنوان یک توریست اسکی به اتریش رفت. به دلیل نظرات رادیکال سیاسی اش، ویلهلم رایش در سال 1934 از کنگره بین المللی روانشناسان اخراج شد و او در فصل پنج کتاب خود "خانواده" را اولین عامل بروز فاشیسم معرفی می کند. از نقطه نظر تحولات اجتماعی، نمی توان "خانواده" را تنها مبنای ایجاد دولت دیکتاتور دانست بلکه یکی از سنگ بناهای بسیار مهم و هسته مرکزی و مهمترین محل تولد آن و تولید شخصیت محافظه کار است. نزاع برای بقا که سیستم های دیکتاتوری موجب آن هستند، "خانواده" را به مهمترین سازمان اجتماعی حفظ دولت دیکتاتورتبدیل می کند و یافته های "انگلس" و "مورگان" هنوز در این مورد صادق هستند. مایکل فوکالت نیز در سال 1961 در کتاب خودش به نام "تاریخ دیوانگی" ضمن تأیید تحلیل های ویلهلم رایش، زندگی در مراکز روانشناسی را سمبل واکنش یک جامعه دیکتاتور ارزیابی می کند. در ابتدا او از "دادگاه خانواده در سال 1970" به عنوان هسته اولیه توجیه بی عدالتی صحبت می کند و آنگاه از "زوج دیوانه- دکتر" حرف می زند که او آن را علت العلل تمام نابسامانی ها می داند.
کرونشتاد و قیام کارگران و سربازان بر علیه دیکتاتوری بلشویکها
نادر احمدی
دوشنبه، 2008/10/20
ماه اکتبر است و طرفداران بلشویکها مرگ انقلاب اکتبر و فروپاشی امپراطوری آنان را جشن می گیرند و ضمن ستایش فراوان از بلشویکها هیچگاه به عملکردهای مخرب آنان در صحنه داخلی و خارجی نمی پردازند و فقط تلاش می کنند تا چهره ای مثبت از آنان ترسیم کنند اما واقعیت چیز دیگری است!
در سال 1921کمبود مواد غذایی موجب برانگیختن یک سلسله اعتراضات در بین کارگران مسکو شد و در این رابطه از ماه ژانویه گردهماییهای گسترده ای در کارخانجات سازماندهی شد و کارگران خواستار پایان دادن به سرکوب کارگران و نظامی کردن محیط کارگری شدند. اما بلشویکها بجای واگذاری امور مردم به خود مردم و استفاده از راه حلهای آنان، معترضین را به شکم پرستی متهم کردند و بر فشارهای خود بر علیه کارگران افزودند و سازمان پلیس مخفی "چکا" را به جان آنان انداختند! در واقع اعمال ضد مرمی و سرکوبگرانه چکا، یکی از دلایل نارضایتی کارگران بود و بین دسامبر 1918 تا نوامبر 1920 سازمانهای سرکوبگر دولت بلشویکی 578 نفر از مردم را کشته و 40000 نفر یعنی 6 درصد از ساکنان شهر مسکو را دستگیر کردند! از ماه ژانویه تا ماه می 1920 بیش از 345 نفر کشته و قبل از آن 2 تا 3000 نفر از زندانیان را اعدام کرده بودند! بخش اعظم دستگیر شدگان جوانانی بودند که به علت گرسنگی نان دزدده بودند! جالب این بود که بلشویکها در حالی کارگران را به شکم پرستی متهم کرده بودند که خودشان از امتیازات ویژه استفاده می کردند و کارگران اعتصابی به رهبری کارگران فلزکار در بیانیه ای خواستار توقف امتیازات ویژه سهمیه بندی برای ده هزار نفر از مقامات ارشد حزب بلشویک شدند. سربازانی که برای سرکوب تظاهرات خیابانی کارگران اعزام شدنده بودند از دستور شلیک به کارگران سرپیچی کردند ولی نیروهای مخصوص بلشویک به نام (ChON) بر روی کارگران آتش گشودند و تعداد زیادی را کشته و زخمی کردند. گردهمایی بزرگی در راه آهن مسکو ترتیب داده شد و هزاروپانصد نفر دست به تظاهرات زدند و سربازانی که خواستند به تظاهر کنندگان بپیوندند، خلع سلاح شدند.
در 23 فوریه ده هزار نفر از کارگران دست به یک راهپیمایی اعتراضی زدند. در آن روز در شهر مسکو مقررات منع رفت و آمد اعلام شد. یایگاه دریایی کرونشتاد در یک جزیره واقع در خلیج فنلاند قرار دارد. ملوانان کرونشتاد پیشتازان انقلابهای 1905 و 1917 در روسیه بودند و ترتسکی از آنان به عنوان افتخار انقلاب روسیه نام برده است. ساکنان کرونشتاد جزو اولین پیشتازان و مبتکران و اجرا کنندگان شوراها بودند و در سال 1917 یک کمون آزاد و مستقل از دولت تشکیل داده بودند. به گفته آقای "اسرائیل گتزلر" که متخصص امور کرونشتاد است: ( ... در کمون خود مدیریت کرونشتاد بود که کرونشتاد سرخ ظهور کرد و نظام سوسیالیستی، دمکراتیک و برابری در بین سربازان و کارگران تجلی پیدا کرد و تمایل برای عدالت اجتماعی، فعالیت سیاسی ، آموزش و پرورش سوسیالیستی و همکاری مشترک بروز کرد.)
جنگ داخلی در روسیه در نوامبر سال 1920 با شکست ژنرال رانگل در کریمه به پایان رسید. در همان حال شورش های دهقانی در روستاهای روسیه بر علیه سیاستهای تحمیلی حزب بلشویک بر علیه دهقانان تمام روسیه را فرا گرفته بود و یک اعتصاب عمومی شهر پتروگراد را فرا گرفته بود.
در 26 فوریه پرسنل کشتی های جنگی " پتروپاولوسک" و "سواستوپول" مستقر در کرنشتاد یک گردهمایی اضطراری تشکیل دادند و یک هیأت بررسی و تحقیق به شهر پترگراد فرستادند تا ضمن تحقیق در مورد علل اعتصابات کارگران در شهر پترگراد نتیجه آن را به اطلاع پرسنل کشتی ها برسانند. بعد از گذشت دو روز، گروه تحقیق گزارش داد که سرکوب دولتی عامل بروز اعتصابات در پتروگراد است و با صدور یک قطعنامه پانزده ماده ای از مقامات دولتی خواستند تا خواسته های زیر را تحقق بخشد: برگزاری انتخابات آزاد شوراها، تحقق آزادی بیان،آزادی انتشار مطبوعات، آزادی برگزاری گردهمایی و ایجاد تشکل های کارگری و تحقق ایجاد تشکل های دهقانی، چپ سوسیالیستی و آنارشیستی.
سربازان و کارگران کرونشتاد نیز مانند کارگران و مردم شهر پتروگراد خواهان برابر شدن دستمزدها و بر چیدن راه بندانهای خیابانی شدند تا با آزاد شدن مسافرت، کارگران بتوانند برای مردم شهر که در محاصره پلیس بودند غذا ببرند. در اول ماه مارس یک گردهمایی شامل شانزده هزار نفر در میدان آنچور بعد از گوش دادن به گزارش تحقیقاتی که قبلأ از طرف نمایندگان پرسنل کشتی های جنگی " پتروپاولوسک" و "سواستوپول" تهیه شده بود یک قطعنامه به نام قطعنامه "پتروپاولوسک" صادر کردند که فقط دو نفر از نمایندگان حزب بلشویک به آن رأی منفی دادند و تصمیم گرفته شد که یک هیأت نمایندگی جدید به شهر پتروگراد اعزام شود تا خواستهای مصوبه در کرنشتاد را به اطلاع کارگران و مردم اعتصابی پترگراد برساند و از آنها خواسته شود تا نمایندگان بی طرفی را به کرنشتاد اعزام کنند تا آنها را از آنچه که در پترگراد می گذرد مطلع کند اما تمام اعضاء این هیأت توسط دولت بلشویکی دستگیر شدند! بدنبال این واقعه در دوم ماه مارس یک گردهمایی عمومی متشکل از نمایندگان: پرسنل کشتی های " پتروپاولوسک" و "سواستوپول"، پرسنل ارتش، کارکنان بندر و نمایندگان شوراهای اتحادیه های کارگری، سازماندهی شد که 303 نفر افراد شرکت کننده در این گردهمایی ضمن تأیید قطعنامه "پتروپاولوسک" یک" کمیته انقلابی موقت" پنج نفره انتخاب کردند. شایع شده بود که بلشویکها برای به هم زدن این گردهمایی نیرو اعزام کرده اند. در این شرایط کرونشتاد انقلابی شعار سالهای 1917 یعنی شعار:< تمام قدرت به شوراها > را سرلوحه شعارهای خود قرار داده بود. دولت بلشویکی به سازماندهندگان اعتصاب اولتیماتوم داد و این اعتصاب را توطئه سازمان اطلاعاتی فرانسه و ژنرال سابق ارتش تزاری به نام کزلوفسکی اعلام کرد.
در همین حال کرنشتاد به سازماندهی مجدد خود پرداخت و کمیته ها و شوراهای کارگری مجددأ انتخاب شدند و 780 نفر نیز حزب بلشویک را ترک کردند و جالب اینکه یک سوم از افراد انتخاب شده برای کمیته کرنشتاد در دوم ماه مارس بلشویکهای سابق بودند. علیرغم رفتار خشن دولت اما شورش کرنشتاد صلح آمیز و بدون خشونت بود.
در پنجم ماه مارس یعنی دو روز قبل از حمله ارتش بلشویکها به کرنشتاد و شروع بمباران آن، دو نفر آنارشیست به نامهای ( ) به عنوان میانجی پیشنهاد میانجیگری بین دولت و انقلابیون را دادند اما این پیشنهاد از طرف دولت رد شد. کارگران وانقلابیون در پتروگراد علیرغم برخورداری از حمایت کرنشتاد اما تنها بودند و از حمایت مردم دیگر نقاط روسیه برخوردار نبودند. در هفتم ماه مارس حمله نظامی دولت به کرنشتاد آغاز شد و در شهر پترگراد مقررات حکومت نظامی برقرارگردید. حمله اول ارتش به کرنشتاد با شکست مواجه شد و تعدادی از سربازان دولتی به شورشیان پیوستند و تعدادی نیز از دستور حمله سرپیچی کردند ولی سرانجام بعد از ده روز جنگ مداوم شورش کرنشتاد سرکوب شد و بلشویکها با سرکوب کارگران و سربازان شورشی حاکمیت ترور و وحشت خود را در آنجا تثبیت کردند.
رزا لوکزامبورگ در کتاب "اتقلاب روس" که در دوران حکومت بلشویکها انتشار آن در روسیه ممنوع بوده است چنین می نویسد: (... آموزش اصلی تئوری لنین و ترتسکی عبارتست از اینکه آنها نیز همچون کائوتسکی، دیکتاتوری را در مقابل دمکراسی قرار می دهند."دیکتاتوری یا دمکراسی" ! کائوتسکی و بلشویکها مسئله را چنین طرح می کنند و البته کائوتسکی از دمکراسی بورژوایی دفاع می کند. بر عکس لنین و ترتسکی به هواداری از دیکتاتوری و آنهم دیکتاتوری یک مشت آدم، یعنی دیکتاتوری مشابه دیکتاتوری های بورژوایی می پردازند! اینها دو قطب هستند که از سیاستهای سوسیالیستی واقعی فاصله بسیار دارند... روشن است که پرلتاریا باید دیکتاتوری کند اما دیکتاتوری طبقه و نه دیکتاتوری حزب یا دیکتاتوری یک گروه از طبقه ! دیکتاتوری طبقه به این مفهوم که در یک دمکراسی نامحدود، وسیعترین افکار عمومی از طریق شرکت بدون محدودیت و روزانه توده ها تحقق یابد....)
چرا همجنسگرایی یک انحراف و یک مریضی جنسی است
نادر احمدی
2010-09-06
در جنگل جامعه سرمایه داری که اصل هدف وسیله را توجیه می کند حاکم است برای انحراف از اصول انسانی هیچ حد و مرزی وجود ندارد. چندی پیش در آلمان پلیس در یخچال یک مهندس آدمخوار کامپیوتر اعضا، بدن انسانی را پیدا کردند که بخشی از آن توسط این فرد خورده شده بود و او در دادگاه گفت با ارتباطاتی که از طریق اینترنت داشته است حداقل هفتصد انسان آدمخوار در آلمان وجود دارند و به نظر می آید که تمایل به آدمخواری مختص قبایل آفریقایی نیست و در جهان مدرن! نیز که همجنسگرایی و ازدواج بین زنان و مردان همجنسگرا به یک پدیده و ارزش نوین تبدیل شده است آدمخواری نیز یک پدیده عادی است و فقط مطبوعات به آن توجه کافی نمی کنند!
در حالی که در فرهنگ شرقی همجنسگرایی یک عمل بسیار زشت تلقی می شود اما در کشورهای دمکراسی غربی که تا مرفق دستشان به خون مردم جهان آلوده است دفاع از همجنسگرایی و تشویق آن به یکی از مظاهر دمکراسی غربی تبدیل شده است و هر سیاستمدار فاسد و دزد که می خواهد خود را دمکرات نشان بدهد به دفاع از همجنسگرایی می پردازد!
یکی از کشورها و جوامع فاسد غربی که در آنجا همجنسگرایی و ازدواج بین همجنسگرایان قانونی است کشور هلند است! در کشور هلند علاوه بر قانونی بودن همجنسبازی، یوتنازی ( خودکشی داوطلبانه ) و خرید و فروش مواد مخدر سبک مانند حشیش آزاد و قانونی است! جالب اینجاست که وقتی که مدارس هلند از پذیرش نشریات همجنسبازان خودداری می کنند آموزش و پرورش هلند آنها را مجبور می کند تا این نشریات فاسد را در بین دانش آموزان توزیع کنند و اسم این را می گذارند "دمکراسی"!
روزنامه آمريكايي "ميامي هرالد " در گزارشي نوشت كه هيلاري كلينتون وزير امور خارجه آمريكا در ميان جمعي از همجنسبازان مرد و زن گفت كه حمايت از گروههاي همجنسباز و حقوق آنها بخشي از ديپلماسي عمومي آمريكا است.
وزير خارجه آمريكا كه در زمان سخنراني خود مدام از طرف همجنسبازان مورد تشويق قرار ميگرفت، تأكيد كرد: مقامات و سازمانهاي آمريكا بايد از حقوق همجنسبازان حمايت كنند.
كلينتون در اين باره گفت: ما در وزارت خارجه آمريكا به ارتقاي برنامهاي جامع حقوق بشر براي رفع خشونت و تبعيض در گرايشهاي جنسي و هويت جنسيتي ادامه ميدهيم.
وزير خارجه آمريكا در ادامه تصريح كرد: ما براي حمايت از حقوق همجنسبازان، افراد دو جنسيته و افرادي كه داراي اختلالات جنسي هستند، تلاش ميكنيم تا با دولتهاي ديگر مذاكره كنيم و ديپلماسي عمومي را در اين زمينه هدايت نماييم.
كلينتون در بخشي از سخنراني خود در برابر مقامات و كاركنان وزارت امور خارجه آمريكا و تعداد زيادي از سازمانهاي مختلف اين كشور گفت: از اينكه توانستهام در اين مراسم شركت كنم و درباره همجنسبازان صحبت كنم، بسيار خوشحالم و سالها منتظر چنين روزي بودهام تا احساسات قلبي خود را در اين باره ابراز كنم.
وقتی که مخالفان همجنسگرایی این تمایل را مخالف طبیعت انسان اعلام می کنند مدافعین همجنسگرایی با اشاره به چند مورد استثنایی در طبیعت حیوانات آن را یک عمل طبیعی می دانند و فراموش می کنند که عمل جنسی برای لذت نیست بلکه برای تداوم نسل انسان و دیگر موجودات است و اگر همه انسانها و دیگر موجودات همجنسگرا بودند اصولأ هیچ موجود زنده ای در روی کره زمین وجود نداشت تا همجنسبازی کند!!
نباید فراموش کرد که بیمایهای جنسی و از جمله بیماری ایدز در بین همجنسبازان بسیار شدید و زیاد است و صرفنظر از اینکه یکی از دلایل مهم رشد همجنسگرایی وجود محدودیت های شدید و موانع فرهنگی و مذهبی در ایجاد رابطه آزاد بین زن و مرد و دختر و پسر است اما ببینیم که علم در این مورد چه می گوید:
سایت فارسی بی بی سی در تاریخ 08-07-2009 در مطلبی با عنوان : مغز همجنس گراها 'متفاوت' استچنین نوشت: بنا به تحقیقی جدید در سوئد مغز مردان همجنس گرا با مغز زنان دگر جنس گرا مشابه است و مغز زنان همجنس گرا با مغز مردان دگر جنس گرا مشابهت دارد.
برخی دانشمندان بر این باورند که تحقیق جدید این نظریه را تقویت می کند که تمایل جنسی انسان در دوره رحمی تعیین می شود.
محققان سوئدی پس از اسکن مغز نود دواطلب گفته اند که دو نیم کره مغز مردان همجنس گرا و زنانی که به جنس مخالف تمایل جنسی دارند، متقارن است و تقریبا در ه
2010-09-06
در جنگل جامعه سرمایه داری که اصل هدف وسیله را توجیه می کند حاکم است برای انحراف از اصول انسانی هیچ حد و مرزی وجود ندارد. چندی پیش در آلمان پلیس در یخچال یک مهندس آدمخوار کامپیوتر اعضا، بدن انسانی را پیدا کردند که بخشی از آن توسط این فرد خورده شده بود و او در دادگاه گفت با ارتباطاتی که از طریق اینترنت داشته است حداقل هفتصد انسان آدمخوار در آلمان وجود دارند و به نظر می آید که تمایل به آدمخواری مختص قبایل آفریقایی نیست و در جهان مدرن! نیز که همجنسگرایی و ازدواج بین زنان و مردان همجنسگرا به یک پدیده و ارزش نوین تبدیل شده است آدمخواری نیز یک پدیده عادی است و فقط مطبوعات به آن توجه کافی نمی کنند!
در حالی که در فرهنگ شرقی همجنسگرایی یک عمل بسیار زشت تلقی می شود اما در کشورهای دمکراسی غربی که تا مرفق دستشان به خون مردم جهان آلوده است دفاع از همجنسگرایی و تشویق آن به یکی از مظاهر دمکراسی غربی تبدیل شده است و هر سیاستمدار فاسد و دزد که می خواهد خود را دمکرات نشان بدهد به دفاع از همجنسگرایی می پردازد!
یکی از کشورها و جوامع فاسد غربی که در آنجا همجنسگرایی و ازدواج بین همجنسگرایان قانونی است کشور هلند است! در کشور هلند علاوه بر قانونی بودن همجنسبازی، یوتنازی ( خودکشی داوطلبانه ) و خرید و فروش مواد مخدر سبک مانند حشیش آزاد و قانونی است! جالب اینجاست که وقتی که مدارس هلند از پذیرش نشریات همجنسبازان خودداری می کنند آموزش و پرورش هلند آنها را مجبور می کند تا این نشریات فاسد را در بین دانش آموزان توزیع کنند و اسم این را می گذارند "دمکراسی"!
روزنامه آمريكايي "ميامي هرالد " در گزارشي نوشت كه هيلاري كلينتون وزير امور خارجه آمريكا در ميان جمعي از همجنسبازان مرد و زن گفت كه حمايت از گروههاي همجنسباز و حقوق آنها بخشي از ديپلماسي عمومي آمريكا است.
وزير خارجه آمريكا كه در زمان سخنراني خود مدام از طرف همجنسبازان مورد تشويق قرار ميگرفت، تأكيد كرد: مقامات و سازمانهاي آمريكا بايد از حقوق همجنسبازان حمايت كنند.
كلينتون در اين باره گفت: ما در وزارت خارجه آمريكا به ارتقاي برنامهاي جامع حقوق بشر براي رفع خشونت و تبعيض در گرايشهاي جنسي و هويت جنسيتي ادامه ميدهيم.
وزير خارجه آمريكا در ادامه تصريح كرد: ما براي حمايت از حقوق همجنسبازان، افراد دو جنسيته و افرادي كه داراي اختلالات جنسي هستند، تلاش ميكنيم تا با دولتهاي ديگر مذاكره كنيم و ديپلماسي عمومي را در اين زمينه هدايت نماييم.
كلينتون در بخشي از سخنراني خود در برابر مقامات و كاركنان وزارت امور خارجه آمريكا و تعداد زيادي از سازمانهاي مختلف اين كشور گفت: از اينكه توانستهام در اين مراسم شركت كنم و درباره همجنسبازان صحبت كنم، بسيار خوشحالم و سالها منتظر چنين روزي بودهام تا احساسات قلبي خود را در اين باره ابراز كنم.
وقتی که مخالفان همجنسگرایی این تمایل را مخالف طبیعت انسان اعلام می کنند مدافعین همجنسگرایی با اشاره به چند مورد استثنایی در طبیعت حیوانات آن را یک عمل طبیعی می دانند و فراموش می کنند که عمل جنسی برای لذت نیست بلکه برای تداوم نسل انسان و دیگر موجودات است و اگر همه انسانها و دیگر موجودات همجنسگرا بودند اصولأ هیچ موجود زنده ای در روی کره زمین وجود نداشت تا همجنسبازی کند!!
نباید فراموش کرد که بیمایهای جنسی و از جمله بیماری ایدز در بین همجنسبازان بسیار شدید و زیاد است و صرفنظر از اینکه یکی از دلایل مهم رشد همجنسگرایی وجود محدودیت های شدید و موانع فرهنگی و مذهبی در ایجاد رابطه آزاد بین زن و مرد و دختر و پسر است اما ببینیم که علم در این مورد چه می گوید:
سایت فارسی بی بی سی در تاریخ 08-07-2009 در مطلبی با عنوان : مغز همجنس گراها 'متفاوت' استچنین نوشت: بنا به تحقیقی جدید در سوئد مغز مردان همجنس گرا با مغز زنان دگر جنس گرا مشابه است و مغز زنان همجنس گرا با مغز مردان دگر جنس گرا مشابهت دارد.
برخی دانشمندان بر این باورند که تحقیق جدید این نظریه را تقویت می کند که تمایل جنسی انسان در دوره رحمی تعیین می شود.
محققان سوئدی پس از اسکن مغز نود دواطلب گفته اند که دو نیم کره مغز مردان همجنس گرا و زنانی که به جنس مخالف تمایل جنسی دارند، متقارن است و تقریبا در ه










